شگفتيهای جهان ۶--ابر تنديس رودس

برای خوندن مطالب قبلی در مورد عجايب هفتگانه به آرشيو سر بزنيد

ابر تنديس رودس



شاه « ديمتريوس » در چادر سلطنتي خود نشسته و بسيار خشمناك بود. او يعني كسي كه « پولي اوركتس » يا « فاتح شهرها » ناميده ميشد ، از هفته ها قبل در تلاش بود تا شهر « رودس » را كه در جزيره اي به همين نام در درياي مديترانه واقع بود ، به تصرف خود در آورد. ولي حتي شجاعترين سربازان او نيز از گذشتن از حصاري كه شهر و بندر را محافظت ميكرد ، عاجز بودند.
سال 305 پيش از ميلاد بود و « ديمتريوس » شاه فريگيه و ليكيه در آسياي صغير ، از رودسيها خواسته بود كه در جنگ او عليه حكمران مصر « پتولمويس زوتر » با او متحد شوند. ولي رودسيها اين درخواست را رد كردند چرا كه نميخواستند با مهمترين شريك تجاري خود در جنگ باشند. بنابراين ديمتريوس تلاش كرد پيش از آن كه به اسكندريه هجوم آورد ، نخست « رودس » را تحت سلطه ي خود در آورد.
البته او توانسته بود با ناوگان رزمي دريايي قدرتمند خود در جزيره پايگاهي به دست آورده و نيرو ، جنگ افزار و تجهيزات و آذوقه را به جزيره حمل كند. ولي حتي شديدترين حمله ها به حصار شهر و بندر كه تا سرحد مرگ از آن دفاع ميشد ، مرتب با ناكامي روبرو ميشد.
« ديمتريوس » براي اينكه بالاخره رودس را به تسليم وادار كند ، دستور داد برج و بارويي متحرك و حصار شكن بسازند كه يك دستگاه واقعاً غول آسا بود و بزرگترين دستگاه جنگي به شمار ميرفت كه جهان تا آن زمان به خود ديده بود: اين دستگاه كه « هله پوليس » (بانوي ويران كننده ي شهرها) ناميده ميشد ، حدود 30 متر ارتفاع داشت و به صورت برجي 9 طبقه از چوب بلوط بود كه بر روي چرخهايي حركت ميكرد. اين برج داراي تيرهاي ديوارشكن و دستگاههاي فلاخني بود كه سنگهاي 50 كيلوگرمي را ميتوانست صدها متر به جلو پرتاب كند. چنين پنداشته ميشد كه 3400 مرد جنگي لازم بود تا اين برج غول آسا را به حركت در آوردند. علاوه بر اين تعدادي از سربازان كمان انداز ورزيده در طبقات بالايي برج در پشت حفاظهايي مي نشستند و دشمن را زير باران نيزه و قلوه سنگ ميگرفتند. در اين طبقات همچنين پلهايي نردباني وجود داشت كه ميتوانستند آنها را بر روي لبه هاي ديوار حصار شهر بيندازند تا حصار را به تسخير در آورند. براي اينكه برج متحرك از آتش نيزه هاي آتشين مدافعان شهر در امان بماند و دچار آتش سوزي نشود ، روي بدنه ي برج را با پوششي سراسري از پوست جانوران پوشانيده بودند كه به طور دائم آن را با آب ، خيس و مرطوب نگاه ميداشتند تا آتش در آن اثر نكند.
اين دستگاه غول آسا در همان كاربرد اول خود ، موفقيت به همراه داشت: دستگاه با سرعت به طرف حصار شهر رانده شد و تير حصارشكن سوراخ عميقي در ديوار حصار در محل برخورد ايجاد كرد. محاصره كنندگان شهر به جاي آنكه بلافاصله به حمله ي خود ادامه دهند. تصميم گرفتند صبح روز بعد حمله به داخل شهر را آغاز كنند.
هنگامي كه رودسيها ديدند كه برج غول آسا چگونه لحظه به لحظه به ديوار حصار شهر نزديكتر ميشد ، آنها به زمين زانو زده و دست دعا به درگاه هليوس (خداي خورشيد) خدا و حافظ شهرشان برداشتند. آنها سوگند ياد كردند كه اگر او در اين وضعيت اضطراري به آنها كمك كند ، پيكره ي ايستاده اي از او بسازند كه حتي بزرگتر از « هله پوليس » باشد.
و هليوس به آنها كمك كرد: او به آنها اين ايده و فكر را داد كه بلافاصله در پشت ديوار شهر در مقابل برج متحرك حصارشكن ، يك گودال عميق حفر كنند و روي آن را با شاخ و برگ بپوشانند.
آنچه كه رودسيها اميد داشتند ، اتفاق افتاد: روز بعد هنگامي كه « هله پوليس » يك متر ديگر به جلو رانده شد ، برج با چرخهاي جلوي خود به داخل گودال فرو رفت و ديگر قابليت حركت خود را از دست داد. شكافي كه برج متحرك در ديوار به وجود آورده بود ، اكنون به وسيله خودِ برج گرفته شده بود.
پس از اين ناكامي ديمتريوس از محاصره شهر دست برداشت. او با رودس پيمان صلح امضاء كرد و نيروهايش را از آن جزيره خارج كرد. رودسيها به پيروي از سوگندي كه خورده بودند ، برپا ساختن پيكره ي ايستاده ي « هليوس » را آغاز كردند. اين پيكره به عنوان ششمين اثر از عجايب هفتگانه ي جهان در تاريخ جاي گرفت.


دليل اينكه رودسيها در ميان خدايان بي شمار يوناني دست به دامن هليوس براي كمك به شهرشان شدند را بايد در داستانهاي حماسي و افسانه اي يونانيها جستجو كرد: صبح روزي كه « زئوس » پدر خدايان ، زمين را ميان خدايان تقسيم كرد ، هليوس ، خداي خورشيد در جمع خدايان حاضر نبود. در آن زمان او در ارابه ي چهار اسبه ي طلايي خود كه با اسبهاي سفيد خورشيدي كشيده ميشد ، مشغول گشت روزانه ي خود بر فراز چادر آسمان بود. در عوض او از زئوس خواست جزيره اي را كه او در زير آب در حال برآمدن از آب ديده بود ــ رودس را ــ به او واگذار كند. زئوس با اين امر موافقت كرد و از آن زمان « هليوس » در ميان تمام خدايان در اين جزيره آفتابي موقعيت و مقام ويژه اي داشت. به اين دليل بود كه رودسيها براي اينكه سخن خود را عملي كنند ، با شتاب دست به كار شدند.
آنها در انجام اين كار نشان دادند كه بازرگانان خبره اي هستند: آنها به مجسمه ساز معروف « چارس ليندوسي » يك مجسمه به ارتفاع 18 متر سفارش دادند و با اين هنرمند بر سر مزد كار و قيمت مصالح ، توافق كردند. بعداً آنها از هنرمند خواستند كه مجسمه اي به ارتفاع دو برابر آنچه كه توافق شده بود بسازد ؛ و « چارس » كه ظاهراً حسابش چندان قوي نبود ، به سادگي فقط قيمت توافق شده ي قبلي را دو برابر كرد! بعدها او متوجه شد كه رودسيها با اين حيله او را فريفته اند. زيرا در واقع هزينه هاي اجرت ساخت و ارزش مصالح ، هشت برابر ميشد. « چارس » با اجراي اين پيمان ورشكست شد و پس از آنكه كار ساخت مجسمه ي عظيم هليوس را پس از دوازده سال به پايان رساند ، به زندگي خود خاتمه داد.
كار ساختمان مجسمه در سال 302 قبل از ميلاد آغاز شد. ابتدا « چارس » يك اسكلت فلزي به عنوان پايه ي حمّال دروني مجسمه برپا نمود ، و آن را با پوششي از گِل رس پوشانيد. اين نمونه ي خام ايجاد شده تقريباً داراي اندازه هاي نهايي بود. دور تا دور اين فرم خام ، يك ديوار خاكي برپا گرديد كه به صورت مارپيچ به دور پيكره پيچيده بود. از روي اين سكوي مارپيچ ايجاد شده ، مجسمه با قطعات بزرگ برنزي در بر گرفته شد. اين مسئله كه آيا هر يك از قطعات برنزي را با چكش كاري فرم دادند يا اينكه با روشهاي ذوب فلز و ريخته گري قالب گرفتند ، مشخص نيست. در مجموع براي ساخت مجسمه مي بايست بيش از 12 تن برنز به كار رفته باشد كه اين مقدار برنز ضخامت ديواره اي به طور متوسط 6/1 ميليمتر را در بر ميگيرد.
براي آنكه مجسمه ثابت و استوار بايستد ، داخل آن تا سر مجسمه با پاره سنگهاي بزرگ و كوچك پر شد. درون مجسمه فقط فضاي باريكي در نظر گرفته شد كه در آن يك نردبان چوبي از پايين تا سر مجسمه امتداد داشت تا بتوانند در آينده تعميرات مجسمه را انجام دهند.



مجسمه اي به اين عظمت حتي در زمان حاضر نيز غير عادي به شمار مي آيد. براي مقايسه: مجسمه ي بيسمارك در هامبورگ 15 متر و مجسمه ي « باواريا » در مونيخ 16 متر ارتفاع دارد ، بناي يادبود « هرمان » در جنگل « توي توبورگ » بدون پايه تا سر نيزه 26 متر ارتفاع دارد ، اما به هر حال ارتفاع آن تا كلاهخود هرمان فقط 5/16 متر است ، و مجسمه ي آزادي در ورودي بندر نيويورك فقط حدود 10 متر از مجسمه ي هليوس رودس بلندتر است. هر انگشت مجسمه ي هليوس بلندتر از يك مرد كامل و به قدري كلفت بود كه انسان نميتوانست با هر دو دست ، آن را كاملاً در بر گيرد و دستهايش را به دور آن حلقه كند!
چون از مجسمه ي هليوس حتي سكه هايي كه روي آن نقش مجسمه ضرب شده باشد ، نيز باقي نمانده است ، تنها ميتوان از روي نوشته هاي برجاي مانده از آن زمان حدس زد كه اين ابرتنديس چه شكل و ظاهري داشته است.
اين مجسمه احتمالاً به صورت برهنه بر روي پايه اي قرار داشته است. دست راست او يا به علامت تفكر بر پيشاني بوده و يا اينكه مشعلي را بالا نگاه داشته بوده است. روي ساعد دست چپ او پوشش شال مانندي آويزان بوده است يا بنا به توصيفهاي ديگري ، او در دست چپ نيزه اي را براي كماني كه بر روي شانه اش قرار داشته ، نگاه داشته بوده است. فقط مسلم است كه چهره ي خداي خورشيد و تاج هليوس كه داراي هفت اشعه بود و بر فرق سر مجسمه قرار داشت ، داراي پوششي از طلا بوده است.
همچنين محل استقرار اين مجسمه ي غول پيكر نيز مشخص نيست. اين پندار قديمي كه مجسمه با پاهاي باز در محل ورودي بندر استقرار داشته است ، برابر جديدترين معلومات باستانشناسي غير قابل تصور بوده و محتمل به نظر نميرسد. امروزه اين باور وجود دارد كه محل استقرار مجسمه ، داخل شهر ، با چهره اي به سمت شرق ، يعني جهتي كه هليوس همواره سفر روزانه ي خود را بر فراز گنبد آسمان آغاز ميكند ، قرار داشته است.
مجسمه ي هليوس فقط به مدت 66 سال پابرجا بود. اين مجسمه در سال 224 قبل از ميلاد در يك زلزله از زانوان شكست و سقوط كرد.
چون غيبگويي پيش بيني كرده بود كه اگر مجسمه دوباره برپا شود ، شهر رودس در بدبختي بزرگي غوطه ور خواهد شد و سقوط خواهد كرد ، اين مجسمه تقريباً به مدت 900 سال درست به همان حالتي كه در زلزله سقوط كرده بود ، روي زمين باقي ماند. نخست اعراب كه در سال 653 ميلادي (سال 32 هجري شمسي) جزيره ي رودس را فتح كردند ، ورقه هاي برنزي را از روي مجسمه جدا كردند و آنها را با 900 بار شتر به « ادس » ــ شهري باستاني در شمال بين النهرين ــ حمل كردند. در آنجا برنزها را ذوب كردند.
به اين ترتيب از ششمين و كوتاه عمرترين عجايب هفتگانه ي جهان تنها كلمه ي « كولوس » (غول پيكر) باقي مانده است. واژه ي يوناني Colossos در ابتدا فقط به معناي پيكره يا مجسمه به كار ميرفت. نخست پس از ايجاد پيكره ي عظيم هليوس در رودس بود كه اين واژه معنايي را پيدا كرد كه ما امروزه آن را ميشناسيم: يك « كولوس » يك پيكره ي ايستاده ي غول آسا يا يك هيولا معني ميدهد.

در ضمن به اين آهنگه هم گوش بديد خيلی باحاله

مادر شوهر

/ 0 نظر / 191 بازدید