سلام…<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

راستشو بخواید از اونجا که من حال ندارم تا چند وقت دیگه آپدیت کنم یعنی دقیقا تا روز تولدم از این رو میخوام یکم در مورده خاطرات مسافرتم به شهرستانمون براتون بگم ، گفتم اینو گفته باشم بعدا نگی مخ مارو کار گرفتی،داداش من الان میخوام خاطره بگم میخوای گوش کن نمیخوایم گوش کن.

چهارشنبه راه افتادیم بریم شهرستان البته به همراه پدر بزرگ مادری و خاله ها و شوهر خاله ها هیچی از اینجاش براتون بگم که من مسیر تهران ساوه رو که 110 کیلو متر هستش رو در عرض 35 دقیقه رفتم دیگه بقیشو خودتون حدس بزنید بابام که هر چی فش و بدو بیراه بود نثار ما کرد البته حقم داشت ماشین رو زمین نبود که رو هوا بود. بعد از ساوه جاده ای که میره سمت همدان رو اگه دیده باشید یه جاده ی ترانزیتی و خیلی خطرناکه که هم باریکه هم ماشینای سنگین زیاد ازش رد میشن هیچی دیگه منم که دفه اولم بود خارج از تهران اینهمه پشت رُل بودم جو یهو منو گرفت یه سبقتائی گرفتم که بابام از اون ماشین بهم زنگ زد و کلی بهم حال داد منم تا ده سرمو انداختم اومدم تو ماشین شوهر خالم و شروع کردم با تلفون با دوستم حرف زدن و هر چی خالی بندی کردم شوهر خالم ضد حال زد و همشو نقش بر آب کرد.

وقتی رسیدیم به ده من نزدیکای خونه مامان بزرگمینا اولین الاغی رو که دیدم رفتم سمتش تا یه حالی به حولی ببرم ( چقدر رمانتیک )

الاغه در حال جفتک اندازی و حرکات موزون.

من: این الاغه وحشیه؟!!

صاب الاغ: نه بابا خیلی آرامه ( این ادبیات صاب الاغ منو کشته بود).

من: بابا این که داره جفتک میندازه،کجاش آرومه تازه فک کنم گازم بگیره!

صاب الاغ: نه بابایا! ( به یای آخر بابا توجه کنید) تازه 100 تومن هم میخرنش.

ربط حرف صاب الاغ رو به حرق من پیدا کردید جایزه دارید!

یه نمونه از وحشی گری این الاغ قصمونو براتون بگم این که الاغه به چوبه نردبون هم رحم نمی کرد اونم گاز میگرفت، فکرشو بکن اگه دستش به من میرسید چی کارا که نمیکرد.

همه اینا گذشت تا وقتی که نزدیکای شام وقتی خواستیم بعد از کلی گردش بریم خونه پدربزرگمینا وقتی داشتیم از روی پل رد میشدیم و جیغ و داد میکردیم من خواستم یکم ازون حرفای دخترکشم و بیام که بجاش یدونه از اون سوتی های مامانمو دادم.

اومدم بگم:  " این رودخونه نسبت به سالای قبل چقد کم آب شده "(یعنی من خیلی متوجهم تازه اونوقت شبی اصلا رودخونه دیده نمی شد)

گفتم: " این رودخونه نسبت به سالای قبل چقد کم پشت شده "

با این حرکت تمامیه شبو تا میومدیم حرف بزنیم این حرفو عین چماق میزدن تو سرمون.

فردا صبحشرفتیم سر زمین تا هم یکم الاغ سواری کنیم هم یکم از مناظر عکس بگیرم.

اینم منم در حال الاغ سواری البته اینم بگم که پدر اعتیاد بسوزه این اولش اسب قهرمان مسابقات سرعت جهانی بوده ( لابد منم الک رمزی بودم).ژست و حال کن.

اشتباه نگیریدا! بالائی منم.

 

راستشو بخواید هنوز خاطره الاغ سواری پارسال از ذهنم دور نشده بود سر همین فقط یورتمه میرفتم وگرنه میدونید که من خیلی کارم درسته.پارسال همین موقها بود که مهدی زنگ زد خونمون گفت بیا بریم شمال صفا، منم که نه حسشو داشتم نه حالشو گفتم بهش نه نگم ولی یچیزی بگم که مهدی بگه نه اونجوری هم خودش میگه نه هم من ضایع نمیشم که بگم حسشو ندارم سر همین گفتم بیا بریم ده ما شمال چیه اونجا خودش شماله آقا مهدی نزاشت این حرفه کامل از دهنمون در بیاد سه سوته دم در خونمون بود.بگذریم که تو اتوبوس راننده چند بار خواست از شلوغیه ما مارو پیاده کنه.ولی وقتی رسیدیم اونجا فرداش خواستیم الاغ سواری کنیم این مهدیه بنده خداهم مثه این الاغ ندیده ها انگشت به دهن مونده بود و چند دقیقه داشت همین جوری الاغ رو دید میزد آخه تو عمرش سوار الاغ نشده بود.خلاصه بیچاررو سوار کردیم داشتیم دو ترک میرفتیم که دیدیم یه بنده خدائی از اون ور جاده داره جیغ و ویغ میکنه میاد یذره نگاه کردم دیدم اوه اوه دائیمم با دوستاش اومده اونجا  ولی دائیه سوار اسبه بعدش اومد پشت ما و شروع کرد الاغرو ترسوندم الاغاهم که ذاتا از اسب میترسن جو گرفتشو یهو ترمز خالی کرد و با سرعتی خفن شروع کرد به دوئیدن هیچی دیگه من بدو آهو بدو در یه لحظه دیدم پالونه الاغه داره برمیگرده تازه یادم افتاد پالون رو نبسته بود هیچی دیگه مهدیم که تاحالا سوار نشده بود وقتی داشت میفتاد طی یک حرکت متحیر العقول و حیرت انگیز وقتی داشت میفتاد همچی منو انداخت زیر الاغه که الاغه 200 کیلوئی با تمامی مخلفاتش از روم رد شد منم وقتی بلند شدم هیچ جای سالمی رو بدنم نبود.فقط همینو بگم که تا 2 هفته جای سم الاغه رو باسنم مونده بود و منم لنگ لنگون راه میرفتم تازه هنوزم که هنوزه زخمی که رو دستم مونده خوب نشده.

بگذریم جالب ترین نکته امروز برگزاریه یه عروسی،بله برون و ختم بود.جالبیش این بود که توی ده همه با هم فامیلن یا آشنائیت نزدیکی دارن سر همین بخاطر فوت یه نفر عروسی بهم نخورده بود برعکس خیلی جاهای دیگه همه با هم رفتن مسجد برای ختم (حتی اونائی که سر زمین بودن و با صدای بلند گوی مسجد با خبر شدن) بعدش بعد از ناهار همه رفتن خونه یکم استراحت دوباره رفتن عروسی اونم تا ساعت 4 صبح فرداش این وسط بعضیاهم رفتن بله برون خلاصه پا قدم رو حال کردید.من که فک میکردم تو این جا دیگه زیاد به تیپ و قیافم نرسم خیالی نیس همونجوری با لباسائی که خونه هم نمیپوشیدم و فقط باهاشون رفته بودم الاغ سواری رفتم عروسی ولی ضایع شدم خفن چون همه شیک و پیک بودن یه تیپائی که تو تهرانم پیدا نمیشه.

یه ماجرای باحال تعریف کنم...

تو این عروسیه دوتا خواهر دوقلو بودن که یکیشون خیلی خنگ تر از اون یکی بود اوناهم از تهران اومده بودن.اومده طرف من میگی بچه تهرانی؟(همون خنگ تررو میگما)

من: آره

اون: معلومه از تریپت!!!

من(تو دلم): من که خیلی تریپم ضایس الان از الاغ سواری اومدم.

من(با خنده): قابل شمارو نداره.

دختره: بچه بالائید؟

من: منظورت چیه؟

اون: بابا کجا میشینید؟

من: نارمک تهرانپارس اونطرفا،چطور مگه؟

دختره: میگم!،معلومه بچه بالائید.

من که اینجا کف کرده بودم تو دلم (تهرانپارس و نارمک کجاشون بالاس فک کنم خونه اینا طرفای دنقوز آباد باشه)

دختره با کمال وقاهت: شام چی دارین؟

من: مهمون نمیخوایما.

عمم که اینجا دیگه داشت جوش می آورد: آبگوشت.

دختره: وااااااااااااااااااااااااااا مگه اینا هم آبگوشت میخورن.(حالا فهمیدید از کجا فهمیدم خنگه)

عمم: نه، از اول به اینا پیتزا دادن.الانم زنگ زدم بیارن.

دختره: واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(با کش بیشتر) مگه اینجا پیتزا فروشی هم داره.

من که دیگه نمی تونستم جلوی خندمو بگیرم: آره بابا،تازه بوف یه شعبه هم اینجا زده.

بعد کل جمعیت با هم منفجر شدن.

بعدش دختره که خواهر منو نشناخته یه گوشه خواهرمو گیر آورده.

دختره: ببین تو اون پسر مو خروسیرو میشناسی؟

خواهرم: آره،چطور مگه.

دختره: شماره منو بگیر بده بهش بگو بهم بزنگه.

خواهرم: باشه، بده بدم بهش(فک کنم اینجا چشم خواهرم برقم زده)

بعد اومده به مسخره بهم میگه خانومت سلام رسونده گفته بهش زنگ بزنی!

من: خانومم؟!!! کی و میگی؟!!!!

خواهرم: اینم شمارش (قاه قاه) مبارکه آقا موسی(خونه منو به این اسم صدا میکنن)

من: این چیه؟

خواهرم: شماره همون دختره که داشتی مخشو میریختی تو فرقون.

من: کجا؟!! عجب آدم پرروئیه ها،خیلی خنگه.

خواهرم: حالا بیا بگیر دلش نشکنه.

من: بده ببینم چیکار میتونم براش بکنم.

دختره(بعد از ساعتها از اون جریان): سلام(با خنده)

من(تو دلم): (نیشتو ببند) علک،سریع جیم فنگ.

نتیجه گیری اخلاقی:

ولی دخترای این دوره زمونه چقدر پررو شدن یکی نیس بهشون بگه مگه خودتون پدر برادر ندارید میاید به پدر برادرای مردم گیر میدید.چقدرم مارو تحویل گرفته؛ پسر مو خروسیه.

نزدیک بود این قیافه فتوژنتیک ماهم کار دستمون بده.خوشتیپیه و هزار تا درد سر.

بعد از کل این جریانات قرار این شد که نزدیکای شام بریم یه سر سمت مراد تپه،راستشو بخواید من این چند ساله که فقط اسمشو شنیده بودم.حالا در مورده این مراد تپه براتون مینویسم.

اول از اینجاش بگم که عمه هام برای فرار از دست شام گذاشتن الکی گفتن مسیر کمه(به این میگن حس مسئولیت) ماام عقلمونو دادیم دست اونا 9 تا آدم بزرگ رو سوار کردیم با هم راه افتادیم سمت اونجا فکرشو بکنید ماشین چسبیده بود رو زمین.تازه وسطای راه متوجه شدیم عمم هم راه رو بلد نیس و مارو ورداشته تو جاده خاکی آورده سه تا ده اینور تر تو همین بدبختیامون قوطه ور بودیم که دیدم 10-15 تا گوسفند دارن از جاده رد میشن با خودم هر چی فش و بدوبیراه بود به چوپانشون دادم که ولشون کرده به امان خدا.منم برای اینکه اگه چوپانه اونجا بودش بترسه با سرعت تمام گازشو گرفتم رفتم سمت گوسفندا که یکم یارو بِگُرخه(بترسه) هیچی دیگه رفتیم جلوتر دیدیم اوه اوه یه گله گراز بالغ با شاخای خفن دارن مارو نگاه میکنن برای یه لحظه کپ کردیم خدائیش ولی تا اومدم به خودم و اومدم یه عکس بگیرم اونا سریع دودر کردن نزاشتن ازشون عکس بگیرم.

بعد از این جریان یکم جلوتر عمم گفت یجا بزنم کنار و گفتش رسیدیم من که هی سرک کشدیم دیدم هیچ کوهی حتی تپه ای اونجا نیس گفتم مراد تپه اینجاست گفت آره اینجاست.باورم نشد رفتم پائین دیدم.یه آلونک بودش که طی تحقیقاتی که انجام دادم متوجه شدم مربوط به یه امامزاده هس که اینجا خاکش کردن فک کنم اسمشم مراد بوده شایدم به خاطر ماجرائی که تعریف میکنم اسمشو گذاشتن مراد.خلاصه تو این آلونکه که مدفن این آق مراد قصه ماست روی قبرشو حدود چند متری بردن بالا مردم میان روش قل میخورن و حاجت میگیرن.البته بیشتر خانومائی که آبستن نمیشدن میومدن و آبستن میشدن.البته من ترسیدم آبستن بشم سر همین قل نخوردم.ولی چند نفر که حاجت گرفته بودن رو هم به چشم دیدم یکیشون که 5 تا بچه پشت سر هم.(اونوقت میگن دلیل انفجار جمعیت چیه؟)هیچی دیگه شما قیافه دخترائی که اومده بودن قل بخورن رو تجسم بکنید با شلوار کوتاه و مانتوهایی که خودتون میدونید مثه رنگین کمونه بیشترشونم از شهرای بزرگی مثه تهران و اینجور جاها اومده بودن.یکی بدلیل دانشگاه یکی برای ؟ خلاصه هرکی برای یه چیزی ممد از من خواسته بود براش قل بخورم منم که محو تماشای قل خوردنا بودم یادم رفت قل بخورم.

اینم ماجراهای این چند روز البته روز آخر و برگشت رو سانسور کردم چون خودمم خسته شدم از تایپیدن.هر کی خواست بره مراد تپه بگه آدرسشو بدم.

مراد تپه با ضمانت یک ساله

سخن هفته:

شايد همانگونه که پرنده لذت پرواز را می‌فهمد و ماهی به بی‌وزنی در آب ايمان دارد٬ من هم مفهوم زندگی را دريافته‌ام.

پیام هفته:

این سری پیام هفتمون بیشتر به SMS  و این چیزا ربط پیدا میکنه.اونم اینه که فرض کنید دارید به دوستتون زنگ میزنید ولی دوستتون مبایل نداره و الانم به دلیلی تو اینترنته و شما به اینترنت دسترسی ندارید با این روش میتونید از مبایل با هزینه ای کم براش پیام بدید تا بفهمه شما کارش دارید،روش کار به این طریقه که تو قسمتی که همیشه مسیجاتون رو مینویسید این نوشترو بنویسید:

Ym musio_yufaraei@yahoo.com Salam gagool bia biroon mikham behet zang bezanam

بجای میل من میتونید میل دوستتون رو بزارید که میدونید با اون آی دیش آنلاینه.

به جای مسیجی که من نوشتم میتونید براش مسیج خودتو رو بزارید.

بعدش این متن رو به شماره ی  09123807760 بفرستید به طور اتوماتیک مسیج شما برای دوستتون میره البته به یاد داشته باشید اینم یه شماره مبایله پس ممکنه بعضی مواقع به دلیل بار ترفیکی نوشته های شما رد بشن و برای طرف مقابل نرن.

حرف آخر:

از برو بچی که کتابائی رو برای خوندن بهم معرفی کردن متشکرم ولی بابا یچیزی بگید که اصلش گیر بیاد من که تو نمایشگاه هر چی کتاب هری پاتر دیدم نسبت به اصلش کمتر بوده.در ضمن همیشه بیاد داشته باشید که اگه نظر بزارید خیلی بهم حال دادید و منه بیچاره ی فلک زدرو که اینهمه فَک میزنم و براتون تایپ میکنم رو خوشحال میکنید.وگرنه هر سری بیشتر از سری بعدی براتون مینویسم.

تا بعدگودی بای

/ 27 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Hoda حيات خلوت!

بابا عکس با الاغ!!! بابا سفر! بابا پيراهن خوشرنگ! بابا عکس ميون گلا!!!! بی خيااااااااااااال!

zahra

سلام عليکم/ بيوفايی بيوفايی دل من از غصه داغون شده/يعنی يه سرکوچيکم نميشه بزنيد استاد بزرگ/مگه چی ميشه؟؟؟؟؟؟؟/سربزن/مطمئن باش مطلب جالبی در انتظارته/چيزی که شايد مسیر زندگيتو عوض کنه/پس منتظرتم/

الميرا

سلام آقا محمد...الاغ سواری بهت ساخته ها...موفق و پيروز باشی....زندگيت سبز باد... راستی آپ ديت شد

zahra

سلام سلام اومدم بگم آپديتم هرکی نياد خيلی بيوفاست ودلمو شکونده/پس منتظرم/

شادی

سلام. اول اینکه آب رودخونه کم پشت بئد؟(چشمک) دوم خوشتیپیم دردسره. سوم: خر سواریم کردی و حالشو بردی. چهارم بابا بچه محل. منم بچه نارمک. حالا کجای نارمکید؟

شادی

نمرديمو بچه بالا شديم(چشمک) رايتی آدرس بلاگتو اشتباه زده بودی دو تا ال گذاشته بوديا

marmar

به به به به ......سلام آقای مو خروسيه ....خوبی؟ چه خبرا؟؟واقعا که ..اين چه وضعشه؟؟؟ با الاغ زبون بسته چی کار داشتی؟ ؟ خيلی جالب بود . چقدر اون عکسه خوگشل بود!!