نکات و داستانهایی درباره تاریخ ایران(قسمت اول)

سلام به همگي دوستان.
اگر كسي از ديگري بپرسد: { آقا ! دو سه تا چند تا مي شود؟} و پاسخ شنود كه : { نمي دانم}؛ حداكثر مي تواند طرف مقابل را به بيسوادي در زمينه رياضي سرزنش كند و نه بيشتر.
اما اگر كسي از ديگري بپرسد: { آقا ببخشيد؛ نام شما چيست؟} و پاسخ { نمي دانم} دريافت كند و در پاسخ پرسشهاي ديگري چون : { نام پدر؟ مادر؟ تاريخ تولد؟ شغل؟ خاطره اي از دوران كودكي؟ ...} نيز همچنان با پاسخ جدي{ نمي دانم} رو به رو شود؛ قاعدتا اگر بخواهد خيلي رعايت ادب كند؛ خواهد گفت :{ به نظرم شما بايد به يك پزشك اعصاب و روان مراجعه كنيد تا مشكل شما را از حافظه يا هرچيز ديگر باشد حل كند.} . اگر شخص مثال اول بيسواد بود؛ اين دومي بي هويت و شايد ديوانه باشد.
اين است كه هرچند به علوم تجربي بسيار علاقه دارم و پيشرفت آنها را در سرزمين خود آرزومندم؛ ولي بيش از هرچيز مهم مي دانم كه ما خود را و هويت خود را بشناسيم. پدران خود؛ آنچه بر آنان گذشت؛ سرزمينمان؛ و ... خلاصه تاريخ ميهنمان را بشناسيم تا هرچه هستيم؛ بي هويت نباشيم. يك كشاورز ساده - كه من باشم- اگر خود را ايراني بشناسد ( نه از روي آنچه در شناسنامه اش نوشته اند؛ بلكه از روي تاريخي كه شناسنامه اصلي او است)؛ براي ميهن و جامعه خود اثري مطلوبتر از دانشمندي دارد كه بي هويت است و ايران برايش چيزي جز نام يك كشور ميان همه كشورهاي جهان نيست.
از اين رو اين تاپيك را آغاز كردم كه با ذكر نكات تاريخي و داستانهايي كه در عين مستند بودن؛ جذاب و جالب توجه و خواندني هستند؛ به يكديگر در شناخت هويت جمعيمان (ايراني بودن) كمك كنيم.
هرچند كاره اي نيستم كه چيزي را ممنوع كنم يا آزاد بدانم؛ ولي بسيار مناسب مي دانم كه در ذكر اين نكات؛ از دايره ادب خارج نشويم و حتي احساسات مثبت خود را آنچنان بروز ندهيم. كاملا خونسرد؛ مسائل تاريخي ميهن خود را بازگو كنيم و نتيجه گيري را به خوانندگان بسپاريم.

يعقوب ليث؛ عيار دلاور ايراني در مقام مفاخرت خود را از اولاد نوشيروان ساساني مي دانست: يعقوب بن ليث بن معدل بن حاتم بن كيخسرو بن اردشير بن قباد بن خسرو پرويز بن هرمزد بن انوشيروان.
( يعقوب ليث/ باستاني پاريزي)

زماني مهدي بيگ شقاقي در وصف آغامحمدخان قاجار يك رباعي گفته بود كه:
نه جود ترا كه وصف عاليت كنم
نه فهم تو را كه حرف ؛حاليت كنم
نه ريش تو را كه ريشخندت سازم
نه خا.. تو را كه خا.. ماليت كنم
دستور توقيف مهدي بيگ خيلي سريع صادر شد و او به حرم عبدالعظيم پناه برد و بست نشست. البته كسي را گستاخي آن نبود كه متعرض بست نشيني شاعر شود؛ ولي آغامحمد خان گروهي را گمارد تا به محض خروج مهدي بيگ او را دستگير كنند. شاعر بينوا در بست ماند تا زماني كه جسد آغامحمد خان را از تفليس به ري آورده؛ طواف دادند. آنگاه از بست خارج شد.
( كلاه گوشه نوشين روان/ باستاني پاريزي)

بوران ( دختر حسن بن سهل) با مامون عباسي ازدواج كرد. در شب عروسي او ؛ مادربزرگ او در طبقي تكه هاي موم را به شكل مرواريد ساخته درون هريك كاغذي قرار داده بود ؛ بر كاغذ نام روستايي نوشته. زماني كه مامون به ميان سراي عروس رسيد؛ اين طبق را به پاي مامون ريختند و از اطرافيان مامون هركه مرواريدي به چنگ آورد؛ قباله روستاي ياد شده در كاغذ درون موم -مرواريد را به او فرستادند.
( تاريخ ايران/ زرين كوب)

 زماني كه سرتيپ آزموده در محاكمه مصدق گفت { آدمي چون مصدق كه از صداي تفنگ مي ترسد و خدمت نظام انجام نداده است؛ چه دليل داشته كه سمت وزير دفاع را اشغال كند؟} مصدق جواب داد: { توهين نكن آقا! نه تنها از صداي تفنگ نمي ترسم؛ بلكه يك دولول دارم و حتي در احمدآباد يك كبوتر هم با آن زده ام و حالا هم اگر تفنگ بدهيد از اين نظاميهاي شما بهتر مي توانم به هدف بزنم.}
(مصدق در محكمه نظامي/ جليل بزرگمهر)


 در جنگ ايران و ليدي ( كورش كبير و كرزوس) در سخت ترين موقعيت؛ زماني كه پارسيها در اثر حملات مصريها ( كه جوشن پوش بودند) عقبنشيني آغاز كردند؛ كورش ملول شد و از پشت سر دشمن به سپاه مصريهاي حاضر در سپاه كرزوس حمله برد. اين حركت موفقيت آميز درآمد ولي در اين بين؛ يكي از مصريها كه لگدكوب اسب كورش شده بود؛ شمشير خود را به شكم اسب فرو برد و كورش از اسب افتاد؛ در حالي كه توسط دشمن شناخته شده بود. در اين وانفسا؛ يك سرباز ايراني ( از گارد كورش) از سر جان برخاست و از اسب پياده شد و كورش را بر اسب خود نشانيد. كورش سوار شد و چند تن ديگر نيز رسيدند و مصريان را عقب راندند. سپاه ليدي در هم شكست و سارد تصرف شد. آن سرباز به راستي گمنام نيز كشته شد.
(ايران باستان/ پيرنيا)

 نظرات شما دوستان گرامی موجب دلگرمی من ميشود با نظرات و پيشنهادات خود من را در نوشتن اينگونه مطالب ياری نمائيد.

توجه          توجه          توجه          توجه          توجه

 اگر شما نيز مطلبی مستند و تاريخی داريد که با موضوع اين تاپيک يکسان ميباشد برای من بفرستيد تا بنده به اسم شما آن را در مطالب بعدی با نام شما ذکر کنم.تا ديگر دوستانمان نيز از اين اطلاعات بهره مند شوند.

 

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
thelostparadise

بيشتر از همه از حرف مصدق خوشم آمد.يه جوری همچين زد که يارو نفهمه از کجا اومده.

MRH

وبلاگت جالبه من كه لذت بردم وقت كردي يه سري هم به وبلاگ من بزن ضمنا ميخوام نظرتم بدونم منتظرم

سام

ما پيروزيم چون حق با ماست

آرین

درود به شما دوست گرامی .مطالبت طبق معمول زیبا وخواندنی بود.پاينده باد ايران وايرانی و همبستگی ايران ويج. اهورامزدا يارتان باد

marmar

به به به سلااااااااااااااااام چطوری تو؟! خوبی؟ خوش ميگذره؟!!............

amirhossein

که اينطور ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نميای يونييييييييييی

hossein

اين که هنوز نوشته قبليه؟؟؟؟چرا بروز نکردی؟؟؟

nina

سلام دوست عزيز : برات آرزوی موفقييت می کنم . به من هم سر بزنيد خوشحال ميشم .

علی

ازشما برای تشکیل یک وبلاگ کاملا گروهی دعوت میکنم برای همکاری در ولابگمان یک نظر خصوصی بگذارید البته این شوخی نیست اگر خدا بخواهد وبلاگ بزرگی خواهیم داشت آدرس: iraneghdim.blogfa.com