دوباره منم

سلام...

من نميدونم چيکار کنم آخه...؟!!از دست پرشين رفتم بلاگ اسکای ولی تا رفتم اونجا اونجاام خراب شد و من بيچاره که اگه يروز آپديت نکنم جونم در نمياد ۱ ماه تمام17.gif آپديت نکردم بخاطر همين مجبور شدم دوباره برگردم به همين خراب شده که ميبينيد اما هم قالب رو عوض کردم هم يکمم از بلاگ آرياک کش رفتم(البته بک گروند رو و ايده ی اينجا رو)خلاصه از بی آپديتی الان ۲ تا مطلب با هم مينويسم تا چشتون در بياد.

اوليش در مورده عشقه و دوميشم در مورده تاريخ دريانوردی ايرانه.

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

 

 «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

  

 

منتظر نظرات شما دوستای گلم هستم.نظرای شما بدين معنی هستن که من تونستم مطالبی باب ميل و خواست شما براتون بزارم........تا بعد...گودی بای23.gif

/ 24 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

سلام محمد جان ... خوبی؟ ببين داستانت خيلی قشنگ بود ... واقعا آدمو تحت تاثير قرار می داد!

بهار

راستی يادم رفت وبلاگ جديدتو تبريک بگم ... تـــــــــــــبـــــــــــريــــــــــــــــک!!

بهار

نوشته های پايين وبلاگتم خيلی توپه...آخرشه! مرسی از کامنتای درازت!(: هر وقت تونستم آپديت کنم لينکتو تغيير ميدم ... بهاری باشی

saeed

سلام خوبی :) اين داستانت خيلی جالب بود يادم افتاد به داستان يکی از رييس جمهورهای امريکا که فکر کنم اسمش گارفيل باشه مرسی از اينکه سر زدی به وبلاگ ( لينکت رفت تو قوطی هههههههه ) فعلن بايی

thelostparadise

سلام.ممد جون آخه من کی گفتم تو بدی؟؟؟؟؟بابا ممد جون من سر ميزنم.حتی برات هم نوشتم که قسمت پيامهايت مشکل داره(قبل از اينکه اينجا رو سر و سامان بدی)اما درست نشد که نشد.بعدشم که بلوگ اسکای خراب شد...از بابت برنامه يک دنيا ممنون.اما اين آی اس پی لعنتی سرعت نداره.من نميتوانم ۱۹ مگابايت رو دانلود کنم.ميرم ببينم توی بازار پيداش ميکنم يا نه....ممنون ممد جون

Mr. GhL

سلام!نکنه شما همون ممد خودمونی؟....راستی اگه آدرس اون آهنگ ها رو می خوای بيا پيش خودم!البته اگه هنوز نفهميدی!

Bboy

آقا شما که کلی مارو شرمنده کردين- ممنون !

آریامن

ما هم از دست بلاگ اسکای به اينجا پناه آورديم.در ابتدا قالب جدی و زيبات رو تبريک ميگم.دوم اينکه از لطفت ممنونم که لينک دادی.سوم اينکه متنت بسيار زياب و تاثيرگذار بود.....پاينده باشيد...

thelostparadise

بابا ممدی عجب داستانی بيد.بابا کيف نموديم.حالشو برديم...عجب