روزمرگی‌ها

ماني عزيزم در ماه مبارك رمضان پربركت‌ترين هديۀ خدا برا ما حضور سبز و روشن تو بود.قدوم مباركت را به فال نيك مي‌گيرم و تولدت را تبريك مي‌گويم.
ماني خوبم نيكي خواهرت آخرين كودك خانواده بود كه پس از تولد طعم گرم بوسه و آغوش پر محبت ماماني را چشيد و طنين صداي پرنفوذ اذان آقايي گوش‌هايش را نوازش كرد و تو...
آه عزيزم تو اولين متولد خانواده هستي كه از اين موهبت محروم گشته اي.
دعاي خير ماماني و آقايي بدرقۀ راه تو باد.
...
خوب اسم پسر دايي متولد شدۀ ما هم كه معلوم شد ولي...
اينجا يه اما داره و اون اينه كه وقتي ماني بدنيا اومد از اونجا كه اسمي هنوز مشخص نبود يعني بين فقها اجماع نشده بود يك هيئت ژولي(ژوري؟) با حضور عباس دايي،من و رضا تشكيل شد و اونجا به اتفاق آراء تصميم بر اين شد كه اسم بچۀ تازه متولد شده رو بخاطر اينكه تو ماه رمضون بدنيا اومده بزاريم رمضون...
خوبه نه؟
و طبق آخرين تصميمات اتخاذ شده قرار شد من بعد هر كسي بچش تو ماه خاص و يا مراسم خاصي بدنيا اومد اون اسم رو بزاريم روش...
مثلا متولدين ماه شعبان = شعبون و قص الي هذا...
متن بالارو هم عباس دايي به مناسبت تولد ماني (ببخشيد رمضون) نوشته بود كه به همراه چشم روشني به محضرشون تقديم شد.
ديگه من برم سراغ باقي مطالب...
پسر اين ترم به نظرم يه ترم كاملا متفاوته نه از اون نظر كه چون ترم يازدهمم؛نه! از اين نظر كه از بس از اين ورودي جديدا ايستگاه ميگيريم از خنده ميميريم.
هفته پيش تو حيات نشسته بودم زير درخت شاتوت و از قضا دو تا از ورودي‌هاي 83 و 84 عمران هم بقلم نشسته بودن و داشتن از محضر ما طلب فيض ميكردن كه يهو ديدم از اون ته حيات داره يكي از بچه‌هاي همدورۀ خودم مياد.
يهويي يه فكر خبيثانه به ذهنم خطور كرد و وقتي كه والوريان بهم رسيد يهويي بلند شدم و گفتم سلام استاد...
والوريانم از اونجا كه قبلا چند باري اين كارو با مسئولين انتشارات و دانشجوها كرده بوديم به سرعت متوجه شد ميخوام ايستگاه اين دو تا بينوا رو بگيرم و اومد جلو و با ما بنارو به روبوسي و قلمبه سلمبه حرف زدن گذاشت...
من: خوب هستيد استاد؟ چند وقتي هست كه كلاس نميگيريد يا اين كه ما افتخار نداشتيم؟
والوريان: بله! خواهش ميكنم شما لطف داريد من يه چند ترمي هست كه شريف تدريس ميكنم،وقتم خيلي گرفته شده و فقط 5 شنبه ها اينجا تدريس دارم،بقيه هفته شريفم.
دو بينوا: تا اين رو شنيدن انگاري كه چي ديده باشن از جا پريدن و به استاد،ببخشيد والوريان سلام كردن و به بقيه حرفامون گوش دادن...
من: استاد اين ترم چي ارائه داديد؟
والوريان: استاتيك و مقاومت...
يكي از بچه ها كه استاتيك داشت يهو به وجد اومد...
پسره: استاد ترم ديگه هم مقاومت ارائه ميديد؟
والوريان: انشالله! اگه طرح تحقيقاتيم درست نشه و ايران باشم حتما!
من: استاد به آقاي شاهميراني يه سفارش اين رفقاي مارو بكنيد كه يه حالي بده به اينا بيچاره‌ها! بد چزونددشون اين ترم...
والوريان: شاهميراني از دوستاي منه،اسمت چيه پسرم؟
من: اسمش سعيده! بچه خوبيه هواش رو داشته باشيد!
والوريان: حتما! كسي رو كه شما معرفي ميكنيد مطمئنا چيز خوبيه! (به كلمه چيز توجه شود(
اينجا بود كه والوريان من رو كشوند يه طرف و گفت جون ممد ضايع نكنيا بزار تو كف باشن و كلي بزارشون سر كار و در آينده كه يادشون افتاديم كلي بخنديم...منم كه داشتم از خنده ميتركيدم مجبور شدم واسه اينكه ديگه سوژه خراب نشه برگردم.
وقتي برگشتم پسره ميگه اسمش چي بود اين استاده؟ گفتم والوريان! گفت حتما ترم ديگه اگه واحدش پر نشد باهاش ورميدارم.از كجا تورو ميشناخت؟ گفتم از دوستاي قديممه تو محلمون ميشينه،استاد اينجا هم هست و اينا...بعدشم پسره بزور شماره من رو گرفت كه حتما آخر ترم ديگه زنگ بزنه و من سفارشش رو به استاد والوريان بكنم.
يعني اونروز يه جوري اونارو سر كار گذاشتيم كه بيچاره‌ها تا آخر عمر يادشون نره! ترم ديگه ميفهمه چي رفته تو پاچش! تا اون باشه ادعا نكنه كه ك..ن زمين و زمان رو پاره كرده.
از قديم و نديم گفتن چاه مكن بهر كسي چون قورباغه ابوعطا ميزنه.
بعدشم كه رفتيم سر كلاس از دست خودم خندم گرفته بود آخه از اونجا كه بچه ها همگي فوق العاده توريستي تشريف ميارن دانشگاه سر كلاس استاد ميگفت: خط كش. هيچ كي نداشت. ميگفت: ماشين حساب. بازم از ديوار صدا در ميومد از ما در نميومد.البته تا 1 ساعت قبل از اتمام كلاس كه ديگه تو گوشي اعلام كردن وقت برنامه تمومه و ما مجبور بوديم اين رو به گوش استاد برسونيم كه ديگه هنگام پخش تيتراژ برنامه درس نده.
آخه اينم شد استاد؟ از اول تا آخر كلاس ميخواد درس بده. اصلا حديث داريم كه استاد خوب استاديست كه چون به كلاس همي رود از اون طرف سريع رود.
و اما بگم براتون از مراسم شب احياء كه روز اول رو بدون هيچ پايه‌اي رفتم مسجد محل و اونجا به يكي بدتر از خودم برخوردم و تا آخر دعاي جوشن كبير مخم رفت تو فرقون  احتمالا جريان چوب خدا و اينا بود آخه صحبش من بنده‌هاي خدارو گذاشتم سر كار خدا هم اينطوري زد پس كلم.
اونروز كه گذشت شنبه تو دانشگاه حاج مهدي نجفي‌ كه قبلا هم در موردش براتون گفتم رو تو دانشگاه ديدم و بعد از كلي بحث‌هاي جالب ايشون هم آدرس يه هيئات تو منيريه رو داد و بهم گفت حتما واسه 21‌ام بيايد اونجا.
منم با محمد رفتم اونجا اما چشمتون روز بد نبينه از ترافيك منطقۀ بازار اونم در ساعت12 شب كه بگذريم بايد بگم كه از ساعت 12 تا 1 شب داشتم با ماشين ور ميرفتم تا بتونم پاركش كنم! چرا؟ آدرس هيئاتي كه داشتيم ته يه كوچه اي بود كه دو تا ماشين به زور از بقل هم رد ميشدن و اين كوچه طولي بيشتر از 700 متر داشت.
ته كوچه هم دو تا بن بست در طرفين داشت كه از اونجا كه خونه ها مهندسي ساز نبود زاويه خونه ها در گوشه 90 درجه بود و اين كار رو شديدا براي ورود به كوچه ها و پاركينگ سخت ميكرد چون ماشين كه نميتونه 90 درجه بچرخه كه؟
من و محمدم از اول كوچه تا آخر كوچه رو به اميد پيدا كردن يه جاي پارك اومديم اما اگه شما پشت گوشتون رو ديديد ما هم جاي پارك ديديم تا اينكه ديدم اي داد بي داد رسيدم ته كوچه و نه راه پس دارم و نه راه پيش! نه ميشيد عقب برم و نه جلو... من حالا دارم تعريف ميكنم شما اگه بوديد خودتون ميفهميديد البته محمد يه سري عكس انداخت ولي از اونجا كه بحث كاليبر هست و محمد خان هم گشاد تشريف دارند هنوز عكساي اون شب رو نفرستاده برام.
خلاصش اينكه دقيقا يك ساعت داشتم با ماشين ور ميرفتم تا بتونم توي يك خراب شده جاش بدم بطوريكه وقتي از ماشين پياده شدم دستام قدرت نداشتن كه از شدت درد ديگه دنده عوض كنن و محمد اين كارو ميكرد.
يَك ماحرايي داشتيم با اين موتورا تو كوچه كه عكساش رو بعد ميزارم و خودتون متوجه ميشيد.
بعد از هيئات ساعت 3.5 بود كه خيلي هوس كردم برم امامزاده صالح،با محمد رفتيم اونجا ولي بدبختانه اونجا هم ترافيكش سنگين بود.شما كيو مثل من پيدا ميكنيد؟ از بازار ساعت3.5 بره ميدون تجريش! اونجا واسه همه كلي دعا كردم چند تا خيار نذري هم خورديم و اومديم بيرون ديديم اي واي 30 دقيقه به اذان مونده حالا من 2500 محمدم 1500 همرامون بود(آخه فكر نميكرديم انقدر طول بكشه و پول لازم بشيم كه)  و هيچي هم نخورده بوديم و به خونه هم نميشد برسيم تا قبل از اذان.
بهرحال پولارو ريختيم رو هم و نزديكاي شهرك اميد رفتيم توي يه طباخي دو تا بناگوش زديم تو رگ اونم با اعمال شاقه،كه عكساشم بعدن ميزارم.ولي عجب كله‌پزي حقي بود... از احياء پيارسال تا امسال ديگه نشده بود بريم يه طباخي درست ولي خوشبختانه اونشب يه جاي خيلي خوبي رو پيدا كرذم و ديگه خانومي براي دادن كله پاچه بمناسبت اتمام درسش با مشكل نظافت مواجه نميشه چون اونجا همه خدمش اكثرا خانوم بودن و از اونجا كه خانوما كار خودشون رو فقط قبول دارن ديگه مشكل نظافت نداشته باشيم و در ضمن خيلي هم كله‌هاي خوشمزه‌اي داشت و اين موجب ميشه من بعد از دو سه سال آخر كام‌روا بشم و از خانومي يه كله پاچه كپل بگيرم.
راستي تا يادم نرفته بگم كه يك شنبه‌اي قبل از اينكه برم احياء با بابك مدير گروه اكتيو دانشجو كه از دوستاي خيلي خوبم هستش رفتيم دنبال يه تالار واسه جشن افطاري امسال گروه.چون توي اين 5 سال يه رسم شده كه هميشه براي بچه‌هاي گروه برنامه افطاري ميزاريم...
من هم كه از اول توي اين گروه بودم و اكتيو اولين گروهي بود كه من عضوش شدم و همونطور كه قبلا گفتم اكثر دوستاي خوبم رو از اين گروه خوب دارم هميشه سعي ميكنم به بابك تو كارايي كه از دستم برمياد كمك كنم و اونروز هم رفتيم تالار خانۀ معلم رو تو بلوار آفريقا اجاره كرديم و براي يكشنبه همين هفته يعني 30 ام مهر.اونجا رو رزرو كرديم...

« جشن افطاري گروه اكتيو دانشجو »

آدرس: خیابان آفریقا نرسیده به میدان آرژانتین جنب هنرستان فنی حرفه ای قدس، تالار خانه معلم.
مبلغ ورودي: 4000 تومان براي تمام خدمات.
نكات مهم:
1.میتینگ این دفعه چهل و چهارمین میتینگ کلی گروه هست و همه اعضاء و دوستانشون ميتونن شركت كنند و اگه شما تا الان عضو گروه ما نشديد ميتونيد عضو اين گروه بشيد و تو جشن گروه شركت كنيد.
2.براي عضويت توي گروه ميتونيد به اين لينك مراجعه كنيد :: عضويت در گروه اكتيو دانشجو‌ ::
3.تا ساعت 5:15 تو تالار باشید از ساعت 4:10 هم میتونید بیاید.
4.میتینگ کلی هست و برای یه عده خاص نیست قدیمی ها که بیشترشون هستنو میان عضوهای جدید هم با خیال راحت بیان.
5.مطلب مهم دیگه اینکه سعی کنید 40 دقیقه مونده به افطار خودتونو برسونید که مشکل جشن افطار پارسال رو نداشته باشیم چون پارسال  70 نفر جا رزرو کرديم ولی 164 نفر اومدن و همه برنامها بهم خورد چون جا نبود. زود بیاین که اگر نفرات خیلی شد سری بگيم میز و صندلی اضافه کنن كه بموقع افطار کنیم و برنامها بهم نریزه.
6.كساني كه با خودشون همراه دارند حتما برن به لينك زير و از گزينه‌هاش جلوي گزينۀ مربوط به خودشون رو كليك كنند.
http://groups.yahoo.com/group/active_daneshjo/surveys?id=2076354
7.ممكنه فكر كنيد چطوري بايد ثبت نام كنيد؟
   اصلا لازم نیستش جائی ثبت نام کنید یکشنبه که اومدین همونجا ورودی میگیرن که بیاین تو تالار.
8.به هر حال این میتینگ هم برای تجدید دیدار و خاطره قدیمی‌ها هستش و هم برای کسائی که میخوان با گروه همکاری کنن که میشه از نزدیک با هم آشنا بشیمو من نظراتتون رو بدونم و هم نفرات جدیدی که میخوان با جو گروه آشنا بشن . این بهترین فرصت هستش که بیاین و از نزدیک با جو آشنا بشید.
9.اگه بازم سوالي داشتيد ميتونيد با ايميل من و يا ايميل بابك مدير گروه اكتيو دانشجو تماس داشته باشيد.
ايميل من: Loociferr@Yahoo.Com
ايميل بابك:Mr_Bab3p@Yahoo.Com

منتظر حضور گرم همۀ شما دوستاي گل هستم.

سخن روز:
وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي‌شود کرد؟
روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود.
عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ،در قالب دخترکي زيبا گلهاي رز زرد مي فروشد.
زندگي در لباس افسر پليس،براي ماشين هاي تمدن سوت مي زند و شادي ,در هيئت گنجشکي کوچک توي سوراخي در زيرشيرواني از ترس گربه خشونت قايم شده است و آدم ها،همان غورباقه هاي سرگردان مرداب تنهايي هستند که شاد از شکار مگس هاي عمرشان شب تا صبح غورغور مي کنند.

پيام روز:
ما تنها زماني به خدا رو مي كنيم كه بخواهيم از غير ممكن ،ممكن بسازيم.
 
حرف آخر:
دلم ميخواست تا ابد فقط تو بود...دلت مي خواست حالا چه بود؟
همه چيز مثل هميشه است. زمان مي گذرد، آدم ها نفس مي کشند، غنچه ها مي رويند، گلها پژمرده مي شوند...
اما من مي ترسم، مي ترسم اگر تو يک روز نباشي، زمان بايستاد، آدم ها بميرند، ديگر هيچ غنچه اي نرويد و آنوقت من تا ابد پژمرده شوم...
شايد سال هاست که ميان دست هاي تو زنده ام. اصلا انگار سال هاست که ميان عطر نفس گير دست هاي تو لحظه لحظه گم شده ام، و شايد سال هاست که براي بودنت آرام آرام مرده ام...
چشم هايت را که باز کني مرا نه در اين دور دست ها که هستم، بلکه همان جا پشت پنجره بلندت مي بيني که آرام آرام مي بارم.
گاهي به شيشه ات مي کوبم که مرا يادت نرود...
گاهي خودم را معصومانه مي کشانم زير تير چراغ برق بلکه باريدنم را ببيني، و تو فکر مي کني که چه شاعرانه ام...
گاهي اگر دلت برايم تنگ شد، آسمان را نگاه کن و بپرس: دلت مي خواست حالا چه بود؟
و مرا ببين که برايت مي بارم و مي گويم:
دلم مي خواست از حالا تا ابد، فقط تو بود... فقط تو بود و فقط تو بود.
و در آخر چه دعایی بهتر از این:
خنده ات از ته دل
گریه ات از سر شوق
نبود هیچ غروبت غمناک.

/ 19 نظر / 86 بازدید
نمایش نظرات قبلی
از همه بيخبر

سلا چرا نوشتی يه پسر معمولی ؟مگه بقيه غير معمولی هستند؟

حمید

سلام دوست عزیز از اشنایی با شما خوشوختم تولدت مبارک مانی جان هزار ساله بشی اشالله

نجوا

سلام دوست عزيز مرسی از اينکه محبت کرديد و خيلی زود جوابم را داديد. در مورد سخن روزتون فقط ميتونم بگم به حقيقت رو کن تا از واقعيت رها شوی و درباره ی پيام روزتون هم در مورد خيلی از آدما صدق ميکنه و اين جای تاسف زيادی داره . موفق و در پناه آن يگانه ی دوست داشتنی باشيد

تينا و اهورا

((آشنای من)) آشنای من در کوچه باغ دلم پیچیده بوی تو ای آشنای من تنها بیا و حال مرا بپرس تنها بیا سلام مهربون باز از شوق دلتنگی قلم زدم خوشحال ميشيم پيشم بيايی اگه آپ و نديدی کنترل + اف۵ بزن ممنون بدرود

علی.ف.س

سلام اقای هاشمی! دست نوشته های جالبی ارائه ميدهی! آنچه مايهَ تعجب من شده اينست که در گروه روزنه مطلبی نوشته ای در مورد جن؛ آنجا نوشته بودی که جن ها هم مثل آدمها غذا مصرف می کنند ولی به مقدار خيلی کم.... من می خواستم بپرسم که غذای جن ها چيست ؟ ديگه اينه هرموجودی که غذا مصرف کند بايد فضله دهد . آيا جنها هم فضله دارند؟ ممنون ميشم جواب سوالم را بدهی! يا علی

مريم

سلام به گل باغ شقايق کجاست ساحل ؟ بر گسترّ بی ترحم امواج کشتی رویاهای دور کشتی آرزوهای گرم ساحل خیز ُ شکست! امید به غروب نشست سایه‌های بنفش نزدیکندُ واژه‌ها را دریابید سکوت را ...تنهایی را!! چشم‌هایت همان تکرار دلفریب لحظه‌هاست و اشک‌هایت ُ بنهانه های گرم همیشگی فراموشمان کرد ُ ساحل مرا و تو را بر گسترّ بی ترحم امواج شکست در عمق ثانیه‌ّاست! و انتشار می‌کشد مرا ُ سرزمینم را و هر آنچه پاس داشتم از ُ سرزمینتُ عشقت ُ و از تو......! (از کتاب آرزوهای گمشده یک دختر)شکوه شیرانی

سلام.اميدوارم هيچ وقت خسته نباشي من يك خواهش داشتم اينكه از شماره ي ۸ به قبل را برام بفرستي.كوروش

شقايق

خيلی جالب بود (مثل هميشه) عجيبه ها هر وبلاگی که متنهاش بيشتر از ۲سطر باشه رو نخونده ميبندم ولی متنهای وبلاگ شمارو هميشه تا اخرش ميخونم منو دوستام هم زياد از اين کارا کرديم (سر کار گذاشتن ديگران)

[معمولا کم سراغ وب های پيشنهادی از طرف گروه ميرم.اما مطالبت توجهمو جلب کرد و وبت رو چک کردم.عالی بود.از ته دل ارزو ميکنم .به چيزايی که مينويسی اعتقاد هم داشته باشی/

پرستو

سلام چطوری ؟چه خبرا؟خوش ميگذره؟