سلام...
بالاخره با كلي زحمت و بدبختي تونستم آن بشم و يه پست ديگه در خدمتتون باشم‌ (دستو بيا)
كلي مطالب رو تو چند روز تو ذهنم نگه داشته بودم تا بهتون بگم اما از اونجا كه بعضياشون خيلي ديگه تاريخ مصرف گذشته شدن نمي‌تونم تو اين پست به اونا بپردازم ولذا اگر مطالبم كوتاه شد من رو ببخشيد.
اول از همه بزاريد يه قُري برنم تا دلم خُنَك شه!
آقا من اصلا نمي‌دونم اين چه فِنتِشه‌ها؟ تو نظرات پست قبلي خيليا از طولاني بودن پست‌ها گله كرده بودن،اصلا يعني كه چه؟ خجالت نمي‌كشيد بي‌حياها؟ اين‌همه مطالب خوب و آموزنده براتون مي‌نويسم مي‌گيد كَمِش كنم،چرا؟
من كه مي‌دونم چرا!
مي‌خوايد سريع تموم شه تا بريد دنبال سايتاي بي‌ناموسي ديگه! عمرن فكرشم نمي‌كرديد كه اينقده تيز باشما...
ولي كور خونديد بايد تا آخر همه پستام رو بخونيد چون چند وقت ديگه ازتون امتحان مي‌گيرم و كسايي كه روفوزه (روفوضه؟) بشن ديگه متاسفانه نمي‌تونن اينجا رو مطالعه كنن.
خوب بريم سر اصلا مطلب.

* بالاخره من و خانومي با كمكاي مستقيم و همكاري آقاي حميدا پدر مونا،بالاخره بعد از مدتها تونستيم بريم كلاس‌هاي فرادرماني رو ثبت نام كنيم.روي هم رفته تجربه خيلي خيلي جالب و خوبيه! من كه مرده و كشته‌ي اين نوع تجربه‌هاي بكر و نابم.
مي‌دونيد حس اينكه بيماري كه چندين سال هست كه داره از يه بيماري رنج مي‌بره بوسيله‌ي من (با اتصال به شبكه‌ي شعور كيهاني) درمان ميشه خيلي حس خوب و قشنگيه.
تو اين سيستم يه شعار خيلي خوب هم داريم كه ميگه:"عبادت جز خدمت به خلق نيست".
منظورم از سيستم همون حلقه‌ي وحدت هستش كه در راس اين حلقه شبكه‌ي شعور كيهاني (شبكه‌ي آگاهي و هوشمندي حاكم بر جهان هستي) وجود داره و در در سمت‌هاي ديگرش درمانگر و بيمار قرار ميگيرن.
تو اين سيستم ما (درمانگر) فقط نظاره‌گر هستيم و بيمار رو داخل شبكه مي‌كنيم و بقيه كارها توسط شبكه شعور كيهاني انجام ميشه و از امروز هم ديگه مي‌تونم به دوستام و كسايي كه مشكلاتي دارن و ميخوان بيماريشون خوب بشه و از طريق پزشكي رايج نتونستن اون رو درمان كنن كمك كنم تا درمان بشن.
مي‌دونم شايد به نظر خيلياتون عجيب برسه اما وقتي يك بار تجربه كنيد شما هم مثل من بقول خودمون گفتني كُپ مي‌كنيد.
اما از هفته پيش كه كلاساي فرادرماني رو دارم مي‌رم،بطرز عجيبي ساعت خوابم درست شده، قبلا ساعت 4 5 صبح مي‌خوابيدم اما الان 11 شب خوابم،جالب اينكه شايد سالي به دوازده ماه خواب كسي رو نمي‌ديدم اما ديگه هر شب خواب مي‌بينم اونم در حد سريالاي چندصد قسمتي! خواباي جورواجوري كه خيلياشون يا مربوط به گذشته‌هاي دورم هستن يا شايد بعدا اتفاق بيفتن.
البته خانم حميدا گفت كه طبيعيه و اينا نتيجه‌ي اسكن‌هاييه كه تو شبكه انجام ميشه روم.

*
عكسي كه جهان را شوكه كرد عكسي كه جهان را شوكه كرد...
اين عكس برنده‌ي مسابقه عكاسي پوليتزر ( Pulitzer ) بوده كه دست مايه‌ي آن، قحطي سال 1994 كشور سودان است. عكس كودك قحطي زده‌اي را نشان مي‌دهد كه براي رسيدن به يك چادر غذا از چادرهاي سازمان ملل متحد، كه يك كيلومتر با او فاصله دارد، تقلا مي‌كند. كركس منتظر مرگ بچه است تا بتواند جسدش را بخورد. اين عكس جهان را شوكه كرد. كسي نميداند براي اين بچه چه اتفاقي افتاد، چون عكاس (Kevin Carter ) به محض گرفتن عكس، محل را ترك كرد.
وقتي اين عكس رو ديدم تا چند دقيقه همينطوري هاج و واج مونده بودم،وااااااااااااااي خداي من يعني تا اين حد؟
خيلي وحشتناكه،يكي اونور دنيا داره از گرسنگي مي‌ميره اونوقت من با خيال راحت نشستم پشت كامپيوترم دارم همراه با خوردن يه ليوان شيركاكائو كه مونا (خواهرم) درست كرده براتون مطلب مي‌نويسم!
از خودم بدم اومد!
پ.ن: براي ديدن عكس با سايز اصلي روش كليك كنيد.

* 
يك سند تاريخي در مورد وجود اجازه نامه براي داشتن راديواينم يه عكس ديگه كه عُمرن تا حالا ديده بوديد!
اين عكس يه سند تاريخي در مورد وجود اجازه نامه براي داشتن راديو هستش كه نشون ميده در گذشته هر كسي كه مي‌خواسته يه دستگاه راديو داشته باشه حتما حتما بايد از شهرباني منطقه سكونتش اجازه نامه مي‌گرفته كه در غير اينصورت فكر كنم با مجازات روبرو مي‌شده؟!
سخته ولي ممكنه!
منظورم تصورش بود بابا! اينكه سخته تصور كني كه اون دوران براي داشتن يه چيز ساده‌اي كه خيلي از ماها ديگه بهش توجهي نداريم بايد حتما حتما اجازه نامه‌اي مبني بر داشتن يك دستگاه راديو مي‌داشتي!
سخته ولي ممكنه!
پ.ن: براي ديدن عكس با سايز اصلي روش كليك كنيد.

* حدود يك هفته‌اي ميشه كه رفتم تو موسسه‌ي شهيد رجايي از زير شاخه‌هاي قرب (قرارگاه سازندگي خاتم الانبياء) و اونجا مشغول كار شدم.خداييش خيلي جو خوب و باحالي داره كه بايد اين رو بزارم به حساب اينكه همه مهندسا بجز مسئولاي ارشد همسن خودم هستن و چندتاشون كه همكلاسي و هم دانشكده‌اي دراومدن،از همون روز اول كه رفتم همه خيلي خوب باهام برخورد كردن و طوري شد كه اصلا نگران نشدم كه نكنه با جو نتونم بُر بخورم،راستي پروژه‌اي هم كه دارم توش فعاليت مي‌كنم پروژه اتوبان امام علي‌ هستش كه حدود 80 روز ديگه افتتاح ميشه،البته اينطوري ميگن!
روز اول كه از سر كار اومدم خونه عين جسد افتادم،كل دست و پام داشت درد ميكرد،لابد ميگيد چرا؟
بابا كارگرا انقدر كون گشادن كه بيا و ببين،رفتم به كارگره ميگم بيا اين ميلگردارو جمع كن ميخوايم اينجا بتن بريزيم برگشته ميگه آقاي مهندس اينا سنگينه بگو جرثقيل بياد!
حالا فرض كن من بگم واسه 15 20 تا ميلگرد 26 يه جرثقيل 50 تن بياد؟!
هيچي ديگه منم رفتم يدونه از ميلگردارو گرفتم و جابجا كردم تا حساب كار دستشون بياد و بفهمن با آدم چُلمَن طرف نيستن كه بخوان از زير كار در برن! متوجهيد كه؟
ولي تا فرداش تمام بدنم درد ميكردا! خداييش خيلي سنگين بودن!
يا يكي از كارگرا يه كلنگ ميزد دو ساعت اينور اونورو سُك ميزد! بهش ميگم چيكار داري ميكني؟ اونور حلوا پخش ميكنن؟ برگشته ميگه:"ببخشيدا! شما تازه مهندسي هيچي حاليت نيست،نميشه كه همش كلنگ بزنم خسته ميشم؟"(البته اونطور كه از بروبكس كارگاه تحقيق كردم تو اين چند ماه سخت ترين كاري كه كارگرا كردن بستن قالب و باز كردنش بوده! كه همين موجب شده بدناشون شديدا اُفت كنه و از شرايط ايده‌ال فاصله بگيرن!)
منو ميگي كونم انقده سوخت كه نگو! برگشتم بهش ميگم اولن كه به شما ربطي نداره دوما(ثانيا؟) بنده 6 ماه سابقه كار دارم (الكي بابا؛روي هم رفته يك ماه و خورده‌اي تو موسسه صالحين در پروژه شهيد كلاهدوز كارآموز بودم) و نيازي به نظرات جناب عالي نيست!به كارت برس! كه ديدم طرف پررو پررو برگشت و رفت پيش مسئول كارگاه و گفت كار كلنگ زني خيلي سخته منو بزاريد يه جاي ديگه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!منو ميگي؟
فَكَم خورد زمين!
جالب اينكه مسئول كارگاه هم جاشو عوض كرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خداييش عجيب متعجب شدما!
اما برام يه تجربه شد كه اصلا به كارگر جماعت رو ندم و برينم به هيكلشون تا پررو نشن!
ولي مهم ترين نكته كه برام جالب شده اينه كه تو اين چند جايي كه براي كار رفتم اكثرا بروبچه‌هاي دانشگاه خودمون بودن!
تو موسسه صالحين كه مدير پروژه فوق ليسانس تهران جنوب بود،تو اينجا هم كه تو دفتر فني مهدي و يكي ديگه از بچه‌ها هستن كه مهدي همكلاسيمه ولي اون يكي كه اصلا اسمش رو يادم نمياد ورودي قديمي‌تره و تو يه قسمت ديگه كار ميكنه،تازه تو قرب غدير كه رفته بودم يكي ديگه از بچه‌هارو ديدم!
ياد كارتون زبل‌خان افتادم...
زبل خان اينجا،زبل خان اونجا،زبل خان هـــــــــــــمه جــــــــــــــــــا ----
> بروبكس تهران جنوب اينجا،بروبكس تهران جنوب اونجا،بروبكس تهران جنوب هـــــــــــــمه جــــــــــــــــــا!
خداييش دممون گرم.

سخن روز:
قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

پيام روز:
شادي چيزي نيست جز هماهنگي ساده انسان با زندگي كه محكوم به سپري كردن آن است.

حرف آخر:
آنی تو
آن کنایه ی مرموز
که در نهفت عشق روان است
دانستنش ضرور،
و گفتنش محال!
تو .... آنی تو.