راستش بعد از یک ماه ننوشتن کلی زورم داره میاد که بنویسم،اما چه میشه کرد.بقول علی که میگفت: محمد (منظورش من بود) من دو تا کار رو همزمان نمیتونم مثل تو انجام بدم،یا باید بخورم یا باید گوش بدم.
حالا این چه ربطی به موضوع داشت؟
نمی دونم.
تو این یک ماهه که کلی اتفاقات مختلف افتاد که اگه بخوام بگم یه دو سه تا شاهنامه میشه اما اگه بخوام به اختصار بگم... اصلا بزار تیتر وار بگم ببینم چی یادم میاد...

  1. تولدم
  2.  تور لالون
  3. امتحانات تابستونی
  4. نامزدی سمانه
  5. نامزدی اکرم
  6. نامزدی احمد دایی
  7. کارم
  8. عروسی مونا

* اول از همشون تولدم بود که بازم مثل همیشه تو 23 مرداد برگزار شد! البته این سری هیچ کس حتی کسایی که فکر میکردم زنگ بزنن،حتی زنگ هم نزدن که این رو میزارم به حساب مَشغَلَشون،وگرنه رفیقای ما با معرفت تر از اینا بودن.بجز مهدی که خداییش اصلا فکر نمیکردم اینقدر بی مرام باشه که بیاد دم خونمون.
خانومی هم کلی مارو شرمنده کرد و یه روز خوب و به یاد موندنی رو برام ایجاد کرد با کلی کادوی خوب و خوشگل که به تک تکشون هم نیاز داشتم.یعنی میدونید چیه؟ من موندم این دختر از کجا دقیقا میفهمه من به چی شدیدا نیاز دارم که همیشه برام میخره.
بهرحال منم که حساااااااااااااااااس.
کلی حالشو بردم.
میدونید بقول یک دوست خیلی خیلی گلم که میگه: خیلی خوبه که آدم بدونه واسه یکی مهمه و یکی هست که همیشه هواش رو داره.
دیگه تا عشقولانگیم نگرفته برم سراغ بعدی...

* دومندش که تور لالون بود،مطمئنا عمرناش خیلیاتون اگه همینطوری بهتون میگفتن لالون خیال میکردید یجور بیماریه،منظورم شخص خاصی مثلا بابک نیستا.اما بعضیا ممکنه اینطوری فکر کنن دیگه،چه میشه کرد؟ گناه دارن،ادم که نباید بهشون بخنده،خوب خدا اینطوریشون کرده دیگه.
حالا لالون کجاست؟ لالون دقیقا بعد از فشم هستش؛البته باید کلی با ماشین برید و جای خیلی باحالی هم هست،برنامه ریزی این تور رو هم برو بَکس کلاس خانومی انجام داده بودن،آخه ایشون به کلاسای مدیریت فنی آژانس هم میرن و به این کارا علاقه دارن.
اما لالون چی اداره حالا؟
یجور سیبای جنگلی که اندازه سیب قندی هستن و خیلی هم ترش و خوشمزه ان و به رنگ سبز هستن و یه آبشار خوشگل که پیاده باید 3 ساعت بری تا اونجا برسی.اما از اونجا که ما هممون کوهنورد بودیم و چندین تا  هیمالایا تو پروندمون بود.تا همون پای کوه بیشتر نرفتیم.
بعدشم که دیگه مراسم چاپی و نسکافه و آب بازی و خیس شدن.
خیلی جو باحال و خوبی بود.خداییش یکی از بچه ها بود،البته زیاد هم بچه نبودا تقریبا 40 50 سالی رو داشت به نام آقای جلیلیان که خداییش عین زِبِل خان همه چی تو کوله پیشتیش پیدا میشد.از نسکافه گرفته تا کاپشن و نمیدونم سازدهنی و اینا.که بعد از آب بازی و خیس شدن کاپشن و نسکافش کلی حال داد به ما.
روی هم رفته یه روز خوب و با نشاط رو در کنار دوستان گذروندیم.
منم که انقدر جُکای بی مزه گفتم که حدود 30 تومن جریمه شده بودم ،میدونید خانومی کلی ناراحت شده بود و میگفت اینا که زیاد تورو نمیشناسن اما تو زیاد باهاشون شوخی میکنی و اینا... ممکنه فکر خوبی در موردت نکنن.
وقتی این رو گفت من یاد سولماز و امیر افتادم.
سولماز و امیر دو تا از بچه ها بودن که پسر خاله دختر خاله بودن و همیشه – منظورم قبلناس -  تو میتینگا و جشنای بچه ها میومدن که خیلی وقتی هست که ندیدمشون.
این امیر و سولماز کلی شیطون بودن،امیر هم که کلی بچه باحال و خوراکشم این بود که موقع رقص میومد وسط بچه ها و تِر میزد به رقص بنده های خدا.کلی جونور بود واسه خودش.همیشه سولماز بهش میگفت: امیر اُلاغ! تا میرسیم یه جا نرو آب شنگولی بخور چون دیگران که نمیدونم تو همینطوری هستی و این چیزا روت اثر ندازه،خیال میکنن که اینارو خوردی اینطوری شدی.البته تو جمع دوستای ما کسی اهل این برنامه ها نبودا اما به هرحال گاه گداری پیش میومد که توی یه جمع بزرگ یه چند نفری اهل این کارا باشن دیگه.
تولد من که کسی حتی حق سیگار کشیدن هم نداشت.
البته همیشه در اینگونه مواقع من یک داستانی رو تعریف میکنم...
چنین روایت کنند که انیشتین هیچ وقت لباساش مرتب و شیک و پیک نبوده و یک روز یکی از دوستاش بهش میگه : استاد شما که اینهمه معروف هستید و همه مردم شهر شما رو میشناسن و براتون احترام قائلن بهتر نیست که یکم لباسای بهتری بپوشید؟
انیشتین هم میگه: اینجا که همه من رو میشناسن!
از این ماجرا چند ماهی میگذره و اون دوست انیشتین ایشون رو توی یک شهر دیگه تو سمیناری میبینه و دوباره میبینه همونطوری هستش!
میاد و دوباره همون حرفش رو به انیشتین میگه که: استاد بازم که شما همون لباس رو پوشیدید؟
انیشتین میگه: درسته! آخه اینجا که کسی من رو نمیشناسه!
از این داستان میخوام این نتیجه رو بگیرم که...
تن آدمی شریف است به جان آدمیت                  نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.

البته بعضیا که سطح آی کیویی در حد گرد و غبار دارن اینطوری میخوننش:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت                  نه! ، همین لباس زیباست نشان آدمیت.

* سیمندش که امتحانات ترم تابستون بود که به خیر و خوشی تموم شد و میخوام این ترم 20 واحد رو بزنم تو گوشش و حالی ازش بگیرم،فطیـــــــــــــــــــــــر.

* چهارمند و پنجمندش هم که نامزدیهای سمانه و اکرم بود که کلی خوش گذشت.با سمانه و اکرم تو گروه اکتیو دانشجو دوست شدم.دخترای خیلی خوبی هستن (خدا بیامرزدشون!).میدونید! من بهترین دوستان و رفیقام رو توی گروه اکتیو دانشجو پیدا کردم که باید بابت این از بابک عجمی کلی تشکر کنم خداییش.
توی هر کدوم از این مراسما هم که کلی ماجرا داشتیم،تو یکیش که یکم ضد حال خوردم بنا به دلایلی که  بچه ها میدونن ولی تو اون یکی تلافی کردم.
البته از اونجا که خدا ستار العیوب هستش در برخی موارد ما فقط بقول نیما نامزد سمانه اَحسَنتِمون رو میگفتیم و رد میشدیم.(الان اگه سمانه اینو بخونه یا اکرم به گوشش برسونه،پوست نیما برای امشب کندس).

* شیشمیش که کلی خوشحال کرد مارو احمد داییم بود.فکر کنم احمد دایی باید یه کتاب تحت عنوان همۀ خواستگاری های (مثل فیلم همۀ دختران من) من به رشتۀ تحریر در بیاره خداییش.
پونصد شونصد تایی خواستگاری رفت تا بالاخره از بین صد ها گل زندایی نرگس مارو پیدا کرد و یک خانواده بدین وسیله نفس راحتی کشیدن و حالا باید بریم سراغ غول مرحله آخر که اونم عباس دایی هستش.
خدا این یکی رو به خیر کنه.
تازشم همه اینا که تموم شه،نوبت من میشه...

* اما هفتمن و مهمترین قسمتش که انشالله کلی کار من رو حل میکنه،کارم بود که به شکر خدا انشالله تا چند وقت دیگه حل میشه.البته دیگه بیشتر از این نمیتونم بگم چون هر وقت که در مورد یک کاری از قبل حرف زدم نشده.پس دیگه نمیخوام این بلا سرم بیاد.
فقط برام دعا کنید 

* نرم نرمک میرسد اینک عروسی مونا...
هشتمین و آخرین مورد هم که عروسی آبجی موناست که دیگه باید کم کم به نبودنش تو خونه عادت کنیم.
اولاش فکر میکرد کلی خوش میگذره نباشه،اما اگه الان نظرم رو بخواینا 180 درجه عوض شده و احساس میکنم کلی دلم براش تنگ میشه.البته جلو روش نمیگم که پررو نشه.
هم مونا و هم مجید رو که از دوستامه رو دوست دارم و براشون از آرزوی خوشبختی و 15 16 تا بچه دماغو میکنم.

سخن روز:
يکي از نماد هاي مقدس مسيحيت ، تصوير پليکان است. پليکان هرگاه هيچ غذايي براي خوردن نيابد، منقار خود را در گوشتش فرو مي برد تا بچه هايش را غذا دهد. ما اغلب قادر نيستيم برکتي را که دريافت کرده ايم ، درک کنيم . داستاني درباره پليکان وجود دارد که در يک زمستان سخت ، گوشت خودش را در اختيار فرزندانش گذاشت و خود را قرباني کرد. وقتي سرانجام از ضعف در گذشت ،يکي از جوجه ها به ديگري گفت: بالاخره راحت شديم از خوردن غذاي تکراري خسته شدم! 

پیام روز:
نمي خواهم يك نابغه باشم براي انسان بودن به اندازه كافي مشكل دارم.

حرف آخر:
حال که قصد رفتن داري
گنجشک ها را هم با خود ببر
حياط و حوض و هوا را هم با خود ببر.
حال که قصد رفتن داري
روشنايي ها را هم با خود ببر
رنگها، سايه ها، عطرها را هم با خود ببر
حال که قصد رفتن داري
آوازها را هم با خود ببر
پيمان ها ، خاطره ها، روياها را هم با خود ببر.
ببين راستي !
                  مرا هم با خود ببر...