سلام...
امروز بعد از يه سري غيبت موجه و غير موجه اومدم تا بنويسم،اول از همه هم بگم كه اين پست شايد خيلي طولاني باشه‌ها! ميخوايد بخوايد نميخوايد بخوايد!

* چند روز قبل از تاسوعا و عاشورا زنگ زدم به محمد بي معرفت تا ببينم چه خاكي داره تو سرش مي‌ريزه و اينا ! آخه ماشالله نه اينكه ما هر روز با هم در تماسيم دلمون زود به زود واسه هم تنگ ميشه!
محمد گفت كه واسه تاسوعا عاشورا ميخوان با دوستش رضا برن مشهد و اينا كه منم ييهويي گفتم كه ايول اين بهترين فرصته كه اون روزارو مشهد باشم،آخه ميخواستم امسال برم كربلا كه مامان و خانومي و اينا مخالفت كردن و گفتن اگه بري شهيد ميشي و از اين حرفا و منم نيست حــــــــــــســـــــــــــاس !!! نرفتم.
اما خيلي تو دلم وولوولك داشتم كه تاسوعا عاشورا رو كربلا نيستم و كلي دلم غِي جوجه‌اي شده بود و تو اون لحظه پيشنهاد محمد (البته پيشنهاد از من بودا) بهترين گزينه براي جلوگيري از دپرسيدگي مزمن بود و منم به زور خودم رو انداختم كه باهاشون برم،اما حالا تو اون وضعيت وسيله از كجا گير بيارم؟
محمديناي خسيس رفته بودن اتوبوس گرفته بودن،البته قطارم به اين راحتي گير نميومدا اما راستشو بخوايد من از اونجا كه هميشه زير كونم ميخ ميزارن نميتونم يجا بشينم كه! سر همين مسافرت با اتوبوس رو اصلا دوست ندارم بجز مواقعي كه با بچه‌هاي گروه اكتيو ميريم تور و اينا چون تو اون شرايط زير كون هممون ميخه و كسي نميشينه كه! همه داريم اون وسط اتوبوس ميرقصيم!!!!!!!!!!!!!
بگذريم...
با هر زحمتي بود بليط اتوبوس رو تو همون تعاوني و همون ساعت با محمدينا اُكِي كرديم و منم به سلامتي عازم مشهد شدم...
كلي زير پوستم عروسي بود كه دارم ميرم مشهد آخه نميدونيد كه يچيزيرو...
من از دوم راهنمايي يعني يه چيزي حدود 10 11 سال پيش تا حالا نشده بود كه برم مشهد و كلي تو دلم از خودم ناراحت بودم كه من بدبختِ خاك بر سر چه گناهي جز دوستي با محمد مرتكب شدم كه نبايد بتونم برم مشهد؟
ولي خداييش مشهد با اوني كه من چند سال پيش ديدم زمين تا آسمون فرق كرده بودا!
اون موقع كه ما مشهد بوديم تازه داشتن زير حرم رو ميكندن كه پاركينگ رو اونجا بسازن ولي حالا كلي تجهيزات و امكانات و توالتاي مجهز (پله برقي‌دار،جوري كه عين پاساژ شده بود) و ... بود كه آدم كلي خوشش ميومد بره اون‌تو! محمد كه سرو وتهش رو ميزدي تو دسشويي بود اصلا انگار كل كاراش رو نگه داشته بود كه اونجا خالي كنه!
والا به حضرت عباس! (تو هر وعده به اندازه 1/5 (يك پنجم) هيكلش برون ريزي داشت،اينو از زمان ورود و خروجش ميشد فهميد،تازه اصلا هم به اصل زندگي در هواي سالم و پاك اهميت نميداد و هوا و محيط رو آلوده ميكردن با رضا)
اصلا بزار يه سري حوادث باحال براتون بگم...
اول از همه كه بجاي ساعت 3 با يه ساعت تاخير حدود 4 حركت كرديم و بعد از كلي بدبختي ( 14 ساعت تو راه بوديم ) رسيديم به مشهد...
يه همسفراي باحالي هم داشتيم كه خدا خيرشون بده،اول از همه كه من كنار يه خانومي نشسته بودم (با اجازه خانومي) كه تو چند باري كه با موبايلش حرف زد فهميديم كه خونش مشهده،ميخواسته با هواپيما بياد نشده،خواسته با قطار بياد نشده و در آخر تو خونه چيكار ميكنن و كيا هستن و كيا نيستن و كي به كيه و چي به چيه! (البته از شانس خوب من،جاي منو عوض كردن و به جلو منتقل كردن)،حالا به مرور با بقيه هم آشنا ميشيد...
سر راه يجا واسه شام و نماز نگه داشت كه ملت برن قضاي حاجت كنن و يه حالي ببرن و بيان... و مثل هميشه اولين جايي كه افراد در اين موقع بهش حمله ميارن جايي نيست جز؟ WC!
من و محمد و رضا هم كه قاطي آدميم خوب،از اين قاعده مستثني نبوديمم.
تو دستشويي حدود 15 دقيقه اي وايساده بوديم تا دو سه تا از كابينا خالي شه و مجسمه‌سازان بعدي به محل خودشون برن اما هر چي وايساديم كسي بيرون نيومد كه نيومد!
در اين ميون رضا هم هوارو شديدا مسموم كرده بود و استنشاق گازهاي سمي كه مخلوطي از بادوم زميني،پسته،كرانچي،آب معدني،پفك و بيسكوييت و كلي هله هوله ديگه بود در معده مبارك ايشون توليد شده بود ميزان اكسيژن محلول در هوا رو شديدا كاهش داده بود و برخي از افراد رو به آستانه بيهوشي رسونده بود و تو اين شرايط هر چي گفتيم مجسمه سازاي بعدي منتظرن كسي نيومد بيرون كه نيومد!
هي گفتيم آقا ملاقاتي داري؟!!!!
اما بازم كسي بيرون نيومد كه نيومد و اينجا بود كه محمد با حالت قهر!!!!! يه در رو هل داد و يهو همه زدن زير خنده!!
چــــــــــــــــــــرا؟
واسه اينكه دقيقا سه تا دست شويي‌هايي كه ما جلوشون وايساده بوديم تو اين يك ربع خالي بودن! و ما خِنگا (البته من رو استثنا كنيد چون دير تر رفته بودم داخل) هم اين همه مدت منتظريم كه يكي از اون تو بيرون بياد؟
لابد دختر شاه پريون!
كل اين ماجرا و اون زمان كذايي! (كضايي؟ كزايي؟ كذائي؟) هم گذشت و وقتي اومديم تو اتوبوس يهو ديدم داد يه خانوم و آقايي كه بقل من بودن بلند شدن!!!!!!!!!!!!
فكراي بد بد نكنيد بابا!؟ (البته اين يه بارو اشكال نداره)
همه اتوبوس كُپ كرده بودن كه چي شده مگه؟ كه طرف هي داد ميزد: آي هوار آي بيسار آي فلان آي بهمان كه چي شده؟
هيچي نون شيرمالايي كه خريده بودن (2 عدد به قطر 30 سانت) نيستش و يكي دزديده و نميدونم اينا !
آقا ماجرا يَك بيخي پيدا كرده بود كه بيا و ببين! يعني ميگم خداييش خدا خرش رو ميشناخت بهش شاخ نداده بودا!
حالا ما اين وسط داشتيم همرو ميپاييديم كه ببينيم دست استكبار جهاني و منافقين و عوامل نفوذي دشمن از آستين كدوم مسافري بيرون مياد تا سريع يَخَش كنيم و تحويل نيروهاي خودي بديم كه يهو ديديم خانومي كه من اول پيشش بودم و پشت اون زن و مرد بود آورد خودش رو تسليم كرد و اقرار كرد كه همين الان ديده كه زبونم لال روم به ديوار اين نونا قِل خوردن رفتن زير صندليش و بجون مادرش بي‌گناهه و ديگه از اين كارا نميكنه ( همين كه نون بره زير صندليش ديگه!)... و اينجا بود كه اين مسئله‌ي حياتي به خير و خوشي ختم به خير شد و اما مهم ترين بخش اين سفر قسمت شبش بود كه از ساعت 7 شب خاموشي خورد و ما در تمام اون 13 ساعت رنگ نور رو به خودمون نديديم و نيز از سرما به خودمون شديدا ميلرزيديم آخه آب ماشين! سرد شده بود و بخاري بجاي گرما سرما ميزد بيرون؛تو اين حير و وير هم يه بنده خدايي هر چند ساعت به چند ساعت ميومد جلوي اتوبوس و بين صندليا ميشست زمين و تو اون تاريكي مطلق جاده رو نگاه ميكرد؟
منو ميگي يجورايي وولوولكم گرفت كه ببينم طرف چيكار ميكنه!؟؟؟؟؟؟
آخر سر طاقت نياوردم و نزديك ساعت 1 بود و قبل از اينكه فضول مرگ بشم ازش پرسيدم آقا اين جا چيزي شده كه اومديد جلو؟
اما تا يارو برگشت تا منو نگاه كنه‌ها،من از زور خنده نتونستم طاقت بيارم و ديگه داشتم روده بر ميشدم!
ميدونيد چرا؟
آخه طرف يه عينك شديدا تيرۀ تيرۀ كوچيك كه اصلا به قيافش نميومد و به طرز ضايعي جلوي ديدش رو گرفته بود و روي دماغش يعني دقيقا رو نوك نوك دماغش بود رو گذاشته بود و گفت: دارم جاده رو نگا ميكنم.
البته بايد حدس هم ميزديما كه تو تمام اين مدت داشته سعي ميكرده كه بتونه جاده رو پيدا كنه و ببينه و احتمالا بادخودش فكر كرده كه خداي من چرا انقدر جاده محو شده!
اصلا من يه چيزي ميگم شما يچيزي ميخونيدا!
يعني همه كسايي كه تو اون صندليا نشسته بودن تا يه ربع داشتن خون بالا مياوردن از بس خنديده بودن.تازه جالب تر اين بود كه وقتي هم ميخواست برگرده سر جاش چون تو اتوبوس هم لامپا خاموش بود (خاموشي و اينا) طرف هي ميخورد به اين و اون!
يكي نبود بهش بگه كه عزيز من عينك گفتن خوشتيپت ميكنه اما نه اينكه باهاش بخوابي كه!!
البته يه عكسم ازش گرفتم كه اينجا ميتونيد ببينيدش...
.: مردي با عينك‌ زيبا :.
خلاصه بعد از كلي بدبختيا رسيديم مشهد و از صابونايي كه راننده تاكسيا داشتن به تنمون ميمالوندن و اينا كه بگذريم،آهان راستي من يه دوستي دارم كه دكتر جراح هست و توي مشهد زندگي ميكنه و با ايشون تو گروه روزنه آشنا شدم،قبل از حركت بهش اس ام اس زدم كه داريم ميايم مشهد و سعيد (از اين به بعد با اسم سعيد بشناسيدش،آخه نخواسته اسم و رسم و شغل و ايناش رو بگم چون كلي معروفه واسه خودش) جان هم گفت هر وقت رسيديد به من بگيد تا ببينيم هم رو.
اتفاقا وقتي رسيديم مشهد منم سريع باهاش تماس گرفتم و با كلي درد سر و ژانگولر بازي تونستيم روز عاشورا همديگرو ببينيم (آخه تاسوعا جراحي داشت) قرارمون رو تو ميدون فردوسي گذاشتيم و بعد از زيارت حرم و اينا با محمد و رضا رفتيم سر قرار؛البته از گيج بازي بنده و اينا تو پيدا كردن راه بگذريم،بعد از اينكه سوار ماشين سعيد شديم گفتيم چه كنيم و چه نكنيم كه سعيد هم گفت بريم طرقبه؟ (ترقبه؟ ترغبه؟ طرغبه؟) يه نهاري بزنيم تو رگ و اينا،البته راستش رو بخوايد من يجوري دلم ميخواست روز عاشورايي غذا امام حسين رو بخورما اما بهرحال ريش و قيچي دست جمع بود و ما هم تابع جمع! وقتي رفتيم طرقبه؟ (ترقبه؟ ترغبه؟ طرغبه؟) ديديم همه جا بستس؟!!!!
البته خوب خيلي واضح بود چون روز عاشورا كي وازه؟
در همين حال كه داشتيم حرف ميزديم و رضا و محمد تمامي امراض و دردهاي بي‌درمونشون رو داشتن از سعيد جان ميپرسيدن و بقولي ويزيت مجاني ميشدن برگشتيم مشهد و مونده بوديم چه كنيم كه سعيد گفت بريم تو شهر ببينيم كجاها وازه،سرتون رو درد نيارم از ارم و نميدونم پسران كريم بگير تا فَست فود هر جا رفتيم به در بسته خورديم،حالا فكرش رو بكن سعيد ميخواد هرطوري شده يه جارو گير بياره و جلوي ما بقول خودش شرمنده نشه (اينو خودش گفت) ماهم داريم از گرسنگي ميميريم و ديگه حساب كار بياد دستت.
ديديم نه بابا چيزي گير نمياد سعيدم گفت بريم شانديز شايد چيزي گير بياد ولي از شانس بد يا شايد بگم عالي ما شانديزم مثل بقيه جاها بود،تا اينكه در يه رستوران رو واز ديديم سعيدم سريع پريد پايين و آمار غذا رو گرفت و اومد گفت:"بچه‌ها! پلو قيمه نذري ميخوريد؟"
منو ميگي كلي حال كردم...
سعيد گفت:"اين رستورانه داره با وانت غذا ميبره يه هيئاتي گفته دنبالش بريم تا به ما هم غذا بده!"
خداييش قربون امام حسين برما!
با اين كارش يه پس گردني محكم بهمون زد،گفت كه بچه پرروها روز عاشورايي همه غذاي نذري منو ميخورن اونوقت شما كه اومديد مشهد واسه خاطر من غذاي منو نخورده از مشهد بريد؟
بهرحال دنبال وانت رفتيم و وانت رفت توي يه روستايي به اسم ابراهيم آباد كه اون اطراف بود و گفت بريد تو مسجد تا موقع نهار شه!!!
ما هم سريع رفتيم نشستيم تو مسجد و يكم روزه؟ روضه؟ گوش داديم تا نهار و بيارن و يه نهار كپل زديم تو رگ و كلي حال كرديم و برگشتيم.
دو تا عكس از اونجا گرفتم....
.: به دنبال نهار‌ :. (اينجا داريم دنبال وانت ميريم روستائه)
.: سفرۀ آقا اباعبدالله :. (اينم سفرۀ نذري امام حسينه كه مارو سير كرد)
تو راه برگشت چون ديگه وقتي واسه موندن نبود سعيد جان مارو شرمنده كرد و يه سري خوراكي موراكي واسه توشه سفر برامون تهيه كرد و ما هم سريع رفتيم وسايل رو جمع و جور كرديم و حرم يه زيارت كرديم و برگشتيم تهران.
شب روزي كه برگشتيم تهران من رفته بودم پيش خانومي تا سوغاتي‌هاشو بدم و از يه طرف هم ببينمش،چون خيلي وقت بود همديگر رو نديده بوديم‌ (امتحانات و اينا) وقتي داشتم برمي‌گشتم تو راه زنگ زدم به مامانم كه ببينم چه ميكنه كه مامان گفت داره با مجيد و مونا ميره جمكران!
منو ميگي كلي كونم سوخت،گفتم حالا كه اينطوريه منم با خاله ملي ميام (خاله ملي هميشه برام دعا ميكنه و دعاهاش رد خور نداره و خيلي منو دوست داره،مثل بقيه خاله‌هام،و در ضمن مادر
پرستو هم هست)
سريع زنگ زدم به خاله ملي و گفتم حاضر شه تا برم دنبالش و يه ساعت بعد با خاله ملي راه افتاديم به سمت جمكران،تو راه كلي حرف زديم تا برسيم به مامانينا...
جاتون خالي كلي زيارت كرديم اول از همه رفتيم زيارت حضرت معصومه و بعدشم جمكران.
نميدونم چي شد كه تو جمكران دلم خيلي گرفت!
يجوري كه تا حالا نشده بود،خيلي احساس شرمندگي داشتم و اصلا يچي ميگم يچي ميشنويدا! طوري شد كه همينطوري كه نشسته بودم اشك ميريختم! (گريه كن گريه قشنگه،گريه سهم دل تنگه،گريه كن گريه غروره،مرحم اين راه دوره،سر بده آواز هق هق ،خالي كن دلي كه تنگه،گريه كن گريه قشنگه،گريه قشنگه،گريه سهم دل تنگه،گريه كن گريه قشنگه) دلم كه كلي سبك شد اومدم بيرون تا يه ذره شكار لحظه‌ها كنم و يه تصاوير خوشگلي شكار كردم كه بيا و ببين...
بهتون توصيه ميكنم اين عكس‌هارو ببينيد!
.: نامه به امام زمان :. (اين عكس رو دور چاه جمكران گرفتم كه مردم حاجتشون رو مينويسن و ميندازن توش!)
.: دلم گرفته :.
.: حرم حضرت معصومه‌ :.
.: مسجد جمكران :.
و در آخرم چند تا عكس از گلچيناي اين همه عكسي كه انداختم...
.: خانه دوست كجاست؟ :.
.: هيئات نجفي‌ها :.
.: ممنوع شد يا نشد؟ :.
.: خيابونا بستس؟ :.
.: فوج فوج عزادار :.
.: من در چند قدمي ضريح :.
.: من و مهران (برادر مجيد) تو حرم حضرت معصومه :.

* راستي يادتون نره واسم دعا كنيدا!!!!
اين ترم اوضاع نمره‌هام قاراش ميش شده فجيع.

سخن روز:
زماني باران نباريد و قحط پديد آمد.مردم براي نماز باران به صحرا رفتند،دستور در نماز اين است كه بچه‌ها را از مادران جدا كنند،حيوانات را نيز با خود به صحرا ببرند نماز بگذارند و از خدا طلب رحمت و باران كنند.همزمان كه همه مشغول گريه و زاري بودند.مردي مطرب و سازنده آلات لهو بود كه دنبال جمعيت به بيابان رفته،به جهت شغلي كه داست مردم او را كراهت داشتند.
به گوشه‌اي رفت و تنها شروع كرد به مناجات با خدا و اخلاص خود را به زبان خود بيان كرد و همگون به ساز مي‌نواخت و مي‌گفت:
نم نم باران به ميخواران خوش است،رحمت حق بر گنه‌كاران خوش است.
در اين موقع ابر بر آسمان ظاهر گشت و بارش باريدن گرفت.

پيام روز:
نمي گويم شهر را به دنبالت نگشتم
اما اول گورستان
كه مشت نمونه خروار است
(گورستان شهر بي كوچه است و
شهر گورستان بي چاله)
نمي گويم بهشت را به دنبالت نگشتم
اما اول دوزخ
كه پيري گفت:"دست از نسيه بدار و نقد گير"
يادش بخير
براي بهشت فقط دو بال كم داشتي
براي بهشت فقط تو را كم داشتم.
بدرود
ولي بالهاي آهنين را از ياد مبر
كه اين بالها در آتش خواهد سوخت.
من نيز عقل را از ياد نخواهم برد
كه با تو در بهشت خواهم سوخت.

حرف آخر:
به خاطر داشته باش كه به فراموشي بسپاري
آنچه را كه اندوهگينت ميسازد.
اما هرگز فراموش نكن كه به ياد داشته باشي
آنچه راكه شادمانت ميسازد.
براي زنده ماندن دو خورشيد لازم است .
يكي در آسمان و ديگري در قلب.
آنان كه آفتاب را به زندگي ديگران هديه ميكنند,خود نمي توانند كه آز آن بهره اي نبرند.
خداوندا ,به من كمك كن قبل از اين كه درباره ي راه رفتن ديگري قضاوت كنم,قدري با كفش هاي او راه بروم.
شاد بودن تنها وظيفه ايست در زندگي كه آن را كوچك ميشماريم.
زندگي هديه ي خداوند به ماست وشيوه ي زندگي ما،هديه ي ما به خداوند است.

و اين نيايش تقديم به شما دوستان.
خدايا پاكم كن تا تو را با انجام كارهايي كه به من سپرده اي ستايش كنم.
مبادا كه در خدمتگزاري تو نا شكيبا و دلخسته شوم.
اي راه ,آرامشي ست كه بالا تر از درك آدمي ست.
خدايا بيا و در قلب و ذهن من ساكن شو تا وسعت يابد
و تمامي آفرينش را در بر گيرد.
تا از هم جدا نباشيم چرا كه ما جزئي از آن كل هستيم.
چنان پاكم كن تا هستي ام را وقف تو و خلقت كنم كه اسير رنج و پريشاني ست.
معبود من ,ضعيف و در هم شكسته ام.گرانبار و تنها.
تو درياي رحمت و مهري .گناهان من عظيم است اما رحمت و بخشايش تو از آن عظيم تراست.
به رحمت تو پناه مي اورم.
مرا پاك گردان تا هنگام قضاوت ديگران رحيم باشم.
من بسيار نادانم اما دانش تو بيكران است.
خدايا چه چيز است كه تو نداني ؟
من در اين ميان تماشاگري بيش نيستم.
بگذار از اين بازي لذت ببرم.
خدايا !
همه چيز طبق خواست تو تحقق ميابد.
پس چرا من نگران و پريشان باشم؟
خدايا! مرا قلبي متواضع عطا كن كه در سرما و گرما ,تحسين و نكوهش,
در لذت و درد,بيماري و تندرستي و در خوشبختي و فلاكت,شاد باقي بماند.
و در قلب كوچك من آتش عظيم عشق خودت را بيفروز.
بگذار شوقم به سيماي زيبايت هرروز فزوني گيرد.
و مرا ياري كن تا همه چيز را به آغوش پر مهر تو بسپارم.

خدانگهدار .شاد و پاك باشيد!