سلام بچه‌ها...
واقعا شرمنده اخلاق ورزشیتونم که این چند هفته‌ای اصلا به هیچ کدومتون سر نزدم و از همه مهمتر وبلاگ رو طبق روال گذشته هر هفته آپدیت نکردم.
اما میدونید دلایلم دلایل درست و درمونی هستن،نیگا کنید اول از همه که تلفنمون قطعه در مورد دلیلش هم که نیازی به توضیح نیست،دومیش اینه که شدیدا از نظر کاری سرم شلوغ شده به کلاسام نیمرسم چه برسه به نوشتن وبلاگ،البته میدونم این دلیل موجهی نیستا اما میخواید بخواید نمیخواید بخواید.
بریم سر کار خودمون.
* ۱۷ آذر تولد خانومی بود،منم با کمک لیدا جون خواهر خانومی تونستم بدون اینکه خانومی متوجه بشه یه تولد تو خونمون بگیرم و اینطوری خانومی رو سورپرایز کنم،البته خیلی خیلی سخت بودا.
می‌دونید کلی کماندو بازی درآوردم و به هفت طریق سامورایی متوسل شدم!
چطور؟
برنامه تولد گرفتن بدون خبر داشتن خانومی از ۲ سال قبل تو ذهنم بود اما به دلایلی که یکیش تولد گرفتن به همین سبک برای مونا نشد و یک سال دیگه به عقب افتاد تا اینکه امسال بهرحال از یک ماه و خورده‌ای قبل به بهانه کمک از لیدا تو طراحی و ساخت ماکت واسه پروژه بتن مسئله رو با لیدا در میون گذاشتم و تونستم با تمام دوستای خانومی و کسایی که خانومی دوستشون داره تماس بگیرم و از همه مهمتر مسئله کادو تولد بود که با کمک لیدا با کلی بدبختی و مشکلات(سلیقه من و لیدا ۱۸۰ درجه با هم تفاوت داره) تونستیم یه پالتوی خوشگل بخریم که اینجا آخر مارمولک بازی رو بکار بردیم!
چطور؟
خوب برای اینکه مطمئن شیم تا خانومی از پالتو خوشش میاد لیدا کادو رو به عنوان اینکه خودش خریده برد خونشون و از اونجا که در این مواقع خواهرایی که هم سایز باشن عمرن بتونن جلوی خودشون رو بگیرن و لباس طرف مقابل رو پُرُو نکنن،و خانومی من هم از این مسئله مستثنا نبود به محض اینکه لیدا پالتو رو برده بود خونه خانومی هم پوشیدش و از قضا کلی هم خوشش اومد اینو از اونجا فهمیدم که همزمان داشتم باهاش حرف میزدم.خلاصه با هر جون کندنی بود کل وسایل و مدارک و برنامه‌هارو به طرزی که خانومی متوجه نشه درست کردم.
مثلا برای اینکه بتونم اونروز بیارمش بیرون مجبور شدم به دروغ بگم که حامد دوستم با سارا دوستش نامزد کرده و ماهم دعوتیم و باید بریم تا خانومی مجبور شه بیاد،و باز برای اینکه مشکوک نشه الکی گفتم چون فامیلشون فوت کرده بستگی داره یا ۱۱ آبان یا ۱۷ آبان تولد رو بگیرن و خانومی هم کلی حرصی شده بود که من اصلا به روم نمیارم که تولدش ۱۷‌آبانه و اینطوری بیشتر حرص میخورد و من بیشتر حال میکردم که نقشم بدون لو رفتن در حال اجراس. اما برای اینکه ضایع نشم چون خانومی میخواست با سارا تماس بگیره همون ۱ نصفه شبی زنگ زدم به سارا و گفتم جون بچت حواست باشه سوتی ندیا! خدارو شکر سوتی هم نداد البته! اما نکته جالب اینجاست که بطرز عجیبی حرفش سبک بود چون دقیقا یه هفته بعد از تولد خانومی یعنی ۲۴ آبان حامد و سارا نامزد کردن و کل بچه‌ها متعجب بودن و از ما التماس دعا داشتن!
خود حامد فَکِش جا خورده بود.

* خانومی برام یه شال گردن خوشگل بافته که همه تو کفشن که ازم دو در کنن اما عمرن به کسی بدمش.

* خیلی از بچه ها در مورد فرادرمانی میل زده بودن و بعضیا هم کامنت گذاشته بودن که اطلاعات بگیرن که باید به عرض این دوستای گلم برسونم که در اصرع وقت یه مطلب کامل و جامع در این مورد مینویسم.اما بزارید در مورد درمانهای اخیرم بگم...
ارغوان دختر داییم شبا کابوسای وحشتناک میدید و نمیتونست بخوابه که به محض ارتباط دادن دیگه مشکلش حل شده.
یکی از دوستام چند وقت بود گردنش خشک بود و خیلی درد میکرد که با اولین ارتباط درمان شد و خوب خوب شد.
خاله ملی سردرد شدید داشت که سردرداش بلکل خوب شده.
خانومی سر درد داشت که سردرداش بهتر شده.
بقیه افرادم در حال درمان هستن!

* از همه دوستایی که این چند وقته بهم سر زدن و من نتونستم بهشون سر بزنم معذرت میخوام،این سری هم که دارم آپدیت میکنم خونه خاله طاهره هستم و همه دارن تو جشن (بازدید پس دادن خانواده زندایی نرگس) شرکت میکنن،اما من اینجام.

پیام روز،سخن روز،حرف آخر:
نداریم.